تبلیغات
ستاره های دنباله دار
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 | 11:17 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مهری امشب دلش گرفته...

تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
نبودنت در من قدم می زند،

من زیر باران!

تو دور میشوی، من خیس!

این دِلبری های بهار است،

نیامده دیوانه می کند، کوچه را

از تنهایی!


تاریخ : یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 | 12:42 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
کنار تمام آرزوهایم تو ایستاده بودی
آرزوهایم
قایق های کاغذی رنگارنگ که نمی دانستند از کدام سمت بروند
آرزوهایم
شاخه های درهم درخت سیب
که هربار شکوفه هایش را باد می برد با خودش
تو می ایستادی و با دستهایت
تمام شکوفه ها را جمع می کردی
تو می خندیدی
و قایق ها به دنبال هم رودخانه را رنگی می کردند...
چقدر همه چیزخوب بود
و من نمی فهمیدم تمام می شود
تمام می شود
...
حالا فقط هزار شکوفه ی نورانی دارم
که بوسه های تواند

ریخته روی موهایم
و فکر می کنم
تا چند سال دیگر
چند روز دیگر
می درخشند؟




تاریخ : شنبه 6 اردیبهشت 1393 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

 ساختار کوچک هیپوتالاموس در مغز ماده ی آزاد کننده ی هورمونی را ترشح می کند   به نام کورتیکوتروفین. این ماده به همراه هورمونش وظیفه ی تامین انرژی لاز م بدن برای مقابله با استرس و شرایط بحران اضطراب را دار.  در واقع همان چیزی ست که به بدن کمک می کند بتواند مدیریت هیجان داشته  باشد...اما عمر این ماده فقط یک سال است و گاهی به صورت خودکار درمغز ترشح  می شود . پروفسور سمیعی تحقیقاتی انجام داد برای دانستن این مطلب که چه چیزهایی باعث ترشح بیشتر این ماده در برخی افراد و یا قطع و تاخیر ترشح درفرد دیگر میشود.

نتیجه ی تحقیقات برای علم روانشناسی بینظیربود و بسیار جالب :
۱.وقتی شما از منظره ای یا دیدن چیزی لذت می برید و از آن به صورت کلامی
 تعریف م کنید و اهل به به و چه چه کردن هستید میزان ترشح این ماده در مغز <
افزایش می یابد .
۲.وقتی شما یک پارچه .گلبرگ گل یا چیزی لطیف را لمس می کنید و احساس
خوشایندی دارید میزان ترشح این ماده در مغز افزایش می یابد ...
۳.وقتی شما دست می زنید یا همان به اصطلاح کف می زنید حتی وقتی دریک
کنفرانس حضور دارید و یا در یک مهمانی و حتی به مدت زمانی کوتاه میزان ترشح
 این ماده را در مغز افزایش می دهید ...


چقدر خوب که بدانیم رفتار ما و لذت های ما چه بصر ی و چه لمسی باعث می شود بدن در کنترل هیجانات و استرس های  روزهای بعد ذخیره های مفیدی اندوخته کند ....و باعث ترشح بیشتر ماده های موثر مغز در آرامشمان شود ....


پس یادت باشد :
لذت هایت را به زبا ن بیاور مغزت هوشیارانه آن را دریافت می کند وبه کار می برد .
درود بر پروفسور سمیعی و همه نامداران این سرزمین ...
 

 
 


تاریخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 | 01:31 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
سلام ب همه


دیگه بعد مدت ها نت نداشتنو درسو کارو زندگی و این حرفا....


من اومدم بازم


تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
کنکور ارشدم شده بلای جون

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



- بله مژگان خانم باید هم خنده دار باشه.

همانطور مشغول بحث بودیم كه مهنام وارد اتاق شدو به هادی خیره ماند. اشكان گفت:

- چیه همدیگرو نمی شناسین؟

مهنام هم گفت:

- چرا، من با این اقای خرابكار كاملا آشنام.

هادی دستپاچه شد وگفت:

- نه نه اشتباه نكنید اصلا تقصیر من نبود.

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : شنبه 14 دی 1392 | 07:23 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..




زمستان نیست!!!

دلتنگی توست ک چهار ستون دلم را ب لرزه انداخته....



تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 12:39 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
اولش فکر می کردم راه حل آن است که گاهی وقت ها، بعضی احساس ها را ببری یک جایی کنج دلت، تا بماند و خاک بخورد و بعد هم یک روز، با خودت بمیرد و برود...
می دانستم که اگر نرود و قد بکشد و دستش برسد به زندگی ات، می آید و می پیچد به پروپای بودنت؛ دست دنیایت را تنگ می کند؛ غرورت را بر باد می دهد؛ یک جاهایی، ناجور می شکندت و آخرش هم، احساست که رفته، هیچ؛ تازه تو می مانی و غروری که نیست و شاید حتی حس یک معصومیت از دست رفته هم، روی شانه های شکسته ی غرورت سنگینی کند...
نه که دانسته هایم غلط باشدها، نه؛ راه حلم اشتباه بود. . .
حالا فهمیده ام که آن بعضی احساس ها را نباید ببری شان کنج دلت تا بماند و خاک بخورد که باز بعدها، هر وقت دلشان خواست، با بهانه و بی بهانه، بیایند وسط زندگی ات و میان لحظه هایت قدم بزنند و قد علم کنند و خودی نشان بدهند و ...
اصلش بعضی چیزها کنجی ماندن و خاک خوردنشان کار را بدتر می کند؛ تازه می شوند زیرخاکی و عتیقه هم که می دانی، قیمتش هر روز که بگذرد، بالاتر می رود و دردسر نگه داری اش هم بیشتر . . .


حالا فهمیده ام آن بعضی احساس ها را باید بیاوری شان درست وسط دلت، بعد، قبل آنکه فرصت کنند از دل، راهی به روزمره ی زندگی ات باز کنند و بشوند همه کاره ی بودنت، همین طور که زل زده ای به چشم هایشان، به حس خوب داشتنشان و همین طور که بغض کرده ای و سرشار حسرت شده ای، چاقوی عقل را بگذاری روی گردنشان و قربانی شان کنی... بعد تازه بغضت بشکند و سر تا به پا اشک بشوی و بنشینی به سوگواری شان و بعدتر، خسته و بارانی و خیس و تب دار و عزادار و مستأصل، برایش زمزمه کنی که مرا ببخش حس خوب من! آدم گاهی مجبور می شود؛ دنیاست دیگر...



گاهی زندگی، همین قدر تلخ، همین قدر خشن، حقیقتِ بودن خود را می زند توی صورتت...





نویسنده: کبری آسوپار


تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

ببخشید بابت وقفه طولانی برای آپ کردن رمانم


امیدوارم جبران کنم!


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



- با چی میری؟

- با ماشین بابا.

- تنهایی؟

- نه الان اشكان رو صدا می كنم كه منو ببره.

- میشه اون رو صدا نكنی، من هم می تونم تو رو برسونم.

- تو؟

- آره گواهینامه دارم.

خندیدم وگفتم:

- می دونم، ولی تو حوصله داری سر صبح از خونه بزنی بیرون؟

- آره حوصله دارم.

- باشه پس آماده شو كه بریم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1392 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
تو دستهایت را میبخشیدی/
تو چشمهایت را میبخشیدی/
تو مهربانیت را میبخشیدی/
وقتی که من گرسنه بودم/
تو زندگانیت را میبخشیدی/
تو مثل نور سخی بودی/
تو لاله ها را میچیدی/
و گیسوانم را میپوشاندی/
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند/
تو لاله ها را میچیدی/
تو گونه هایت را میچسباندی/
به اضطراب پستان هایم/
وقتی که من دیگر/
چیزی نداشتم که بگویم/
تو گونه هایت را میچسباندی/
به اضطراب پستان هایم/
و گوش میدادی/
به خون من که ناله کنان میرفت/
وعشق من که گریه کنان میمرد/
تو گوش میدادی/
اما مرا نمیدیدی





حس خوبی بهم داد این شعر....




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : یکشنبه 12 آبان 1392 | 05:01 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

این اولین بار بود که زن احساس می کرد شوهرش دارد به او خیانت می کند .

 او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود .

 باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد .

 اول طلاق ، ولی فکر اینکه با یک بچه به خانه مادرش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

 به فکرش رسید که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند ، منصرف شد .

 تصمیم گرفت ، خیلی صریح به شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب که فکر کرد دید او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود .

 تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی داند که مرد مورد علاقه اش ، زن و یک بچه دارد .

 بوی خیانت به مشامش رسیده بود .

 این را هرگز از خاطرش محو نمی کرد .

 شد ساعت 4 و 25 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد .

 دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت :

 با سلام ، به شبکه تلفن بانک خوش آمدید !




طبقه بندی: نیمچه داستان،

تاریخ : شنبه 13 مهر 1392 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
و من در تو می دوم
می دوم
آنقدر می دوم
تا دستانم را به آخر دنیا بکوبم
و پیروز از این تجربه ی تنانه برگردم
ولی ته ندارد این مستی
هرچه می دوم نمی رسم
سرو روان من!
جایی آن سوی مرزهای غیب
به دل ریزش غریبی
سقوط می کنم
و خدا
مرا در حلقه ی بازوانت
حفظ می کند
می دانم می دانم
خدا به من رحم می کند...


تاریخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | 10:19 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
تا آخرش بخونید باحاله...

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان،
آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز، از لپ هام گرفت تا گل بندازه.  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد.
....

ادامه مطلب

طبقه بندی: نیمچه داستان،

تاریخ : جمعه 29 شهریور 1392 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

می آیی

با خواهش این و آن

در پوشش آرزوهای دیگران

می روی

با هزار آرزوی گران

برای خود

نه برای دیگران



همای عزیز

دوست نازنینم

زادروزت خجسته




طبقه بندی: تولد دوستای گلم،

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی