تبلیغات
ستاره های دنباله دار
تاریخ : دوشنبه 18 شهریور 1392 | 09:18 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
آری از پشت کوه آمده ام...


چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!


برای عشق خیانت کرد


برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد


برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند


وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم


می گویند: از پشت کوه آمده!


ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم


و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن


گوسفندان از دست گرگ ها باشد،


تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!


تاریخ : یکشنبه 10 شهریور 1392 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ ....

ﺩﻟﻢ ......
.
.
.
.
.
.
ﺑﭽـــــــﮕﯿﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ!

ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ!
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﮐـــﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ !
100 ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ 1 ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ !
ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ 10 ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ ! ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﻧﻘﺪ ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻣﺚ ﺑﭽﮕﯿﺎ ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺣﺎﻟﻤﻮ ﺑﺪ ﮐﻨﻪ ...
ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼﺳﺎ !
ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻣﻮﺭﭼﻪ
ﻫﺎﺭﻭ ﺑﮑﺸﻢ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷﮑﻤﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺗﻨﻢ!
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ !

1000 ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵ ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ

ﻏﺮﻭﺑﺎﯼ بعضی روزا فقط منتظر "آنشرلی"باشم !
ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺻﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ !
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ نماز ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ ﺑﺮﻡ ﺟﻠﻮﺵ ﺍﻧــــــﻘﺪ ﺍﺩﺍ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﻡ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻩ
ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺑﺸﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻓـــــﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ...
.
.
.
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻢ!
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺱ..


تاریخ : جمعه 8 شهریور 1392 | 09:03 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


امروز با دوستام رفتم اینجا
وای از پا درد دارم میمیرم ولی حال داد خیلی


غار بورنیک در استان تهران، در 135 کیلومتری شهر تهران، 23 کیلومتری جنوب غربی شهر فیروزکوه، و 6 کیلومتری روستای هرانده واقع شده است.


 امروز با دوستام رفتم غار بورنیک وای از پا درد دارم میمیرم ولی حال داد خیلی.  غار بورنیک در استان تهران، در 135 کیلومتری شهر تهران، 23 کیلومتری جنوب غربی شهر فیروزکوه، و 6 کیلومتری روستای هرانده واقع شده است.






تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



 از اسباب کشی متنفرررررررررررررررررررررررم


تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
ای کاش در این سرزمین هیچ زنی عاشق نشود...

حلاوت عشق بر زن،هیچ با تاوانش برابری نمی کند...

هیچ!


تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 10:29 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


هادی خندید و گفت:

- اشكان اینقدر نمك نخور واست ضرر داره.

- چون من ورزشكارم چیزیم نمیشه.

- راستی اشكان تو از ده سال پیش می گفتی من ورزشكارم ولی ما آخرش نفهمیدیم تو چه ورزشی می كنی.

- هر روز صبح بیست دقیقه توحیاط قدم می زنم.

- بله واقعا شما یه ورزشكاره نمونه اید. زیاد به خودت فشار نیار باشه؟

اشكان هم با جدیت تمام گفت:

- با اینكه برام مشكله ولی باشه سعی می كنم.
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1392 | 09:56 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
گواهینامم اومد {-7-}

جا داره اینجا از مربی عزیزم

ک با پرایدش تو جاده نام آور رفتم رو ی تپه برفی

تو جاد سرخدشت داشتم میرفتم تو دل ی وانت مزدا ک ب صورت افقی داشت میومد سمتم

تو جاده کلفور میلیمتری با دیوار وایستادم
{-54-}

تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

 

چقدر دلتنگ حضورت هستم!!!!



كاش....



تصویرت هم نفس میكشید مادربزرگ.....


4 سال گذشت

روحت شاد...



تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
پارسال ی روز قبل عید فطر بود سرکار بودم ک دوستم گفت ناهار بریم در دل طبیعت

گفتیم باشه دیگه

طبق معمول دوستم مرام گذاشت ناهار (جوجه)گرفت اومد

هیچی دیگه رفتیم بیرون تو طبیعت ی جای دنج اون دور دوراش مستقر شدیم

ک یهو دیدیم بعله این دوستمون باز قاشق ماشق نیاورد



هیچی دیگه نشستیم با دست ناهار خوردیم مثل دوران قبل از اختراع قاشق





طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
خوابــــهایم بوی تن تـــو را می دهـــد
نکنـــد آن دور تــر هــا نیمــه شب ، در آغوشم می گیـــری !







تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


مشغول غذا پختن بودم كه مادر وصبا به خانه آمدند، هادی صبا را در آغوش كشید و غرق در بوسه كرد، مادرهم كه با دیدن هادی دمق شد وبه اتاق دیگری رفت. بدون اینكه هادی چیزی بفهمد به سراغش رفتم و گفتم:

- مامان خواهش می كنم خودت رو كنترل كن. هادی امشب مهمان ماست.

- چی می گی دختر همونا بودند كه تو رو ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : چهارشنبه 9 مرداد 1392 | 02:50 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
هوایم را داشته باش …
وقتی تو هوایم را داری هوا هم خوب میشود
اصلا هوا هم به هوای تو خوب میشود


تاریخ : یکشنبه 6 مرداد 1392 | 02:44 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
 

نمیدونم چرا هنوز امیدوارم....


تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


قدم ب قدم جاده سرخدشت....


آهنگای سیاوش....

یاد تو....



طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 11:32 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


خودم را جمع و جور كردم وگفتم:

- درست یه هفته پیش بود كه اشكان داشت از تو حرف می زد.

- راستی اشكان خونه نیست؟

- نه رفته بیرون ، الان بر می گرده.

- پس صبا كجاست، نگو كه اون هم خونه نیست.

خندیدم و گفتم:

- متاسفانه اون هم با مامان رفته خونه خاله زهره. چرا نمیای تو؟

- نه همین جا راحتم.

- باشه پس من برم برات چای بیارم.

هنوز سر جایم ایستاده بودم كه دوباره زنگ خانه به صدادر آمد
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی