تبلیغات
ستاره های دنباله دار
تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1392 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
لحظات از آن_ توست ..

آبی, سبز, سرخ, سیاه, سفید ... رنگهایی را كه بایسته است بر آنها بزن.

روزهایت رنگارنگ


سال نو مبارک



تاریخ : سه شنبه 22 اسفند 1391 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


به دنبال او به داخل خانه رفتم و میوه هایی كه خریده بود را به شستم و روی میز گذاشتم.

- راستی از بیمارستان چه خبر ؟

- خبر خاصی نبود . ولی اشكان من تاشب برات یه زحمت دارم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : پنجشنبه 10 اسفند 1391 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

سلام

ی بخش جدیدی ب وبلاگ اضافه کردم ب اسم  معرفی کتاب

سعی میکنم کتابای زیبا و خوندنی رو بهتون معرفی کنم


اولین کتاب رو اختصاص میدم ب رمان زیبای دوست خوبم

سعید افشار عزیز


"پیله های شیشه ای"


یلدا نقاش چیره دستی است كه از ثروت و زیبایی چیزی كم ندارد اما بتدریج معصومیت خود را از دست می دهد و برای به چنگ آوردن قلب نویسنده نابغه ای به نام فرزین ، همه وابستگی های او را قربانی می كند و البته این بازی شوم را با قربانی كردن خود آغاز می كند و ...




پیله های شیشه ای

نویسنده: سعید افشار
مترجم/مترجمان:  
بها: 105000 ریال
شابک: 978-964-442-739-8
تعداد صفحه: 352
سال چاپ: 1391
نوبت چاپ: اول




طبقه بندی: معرفی کتاب،

تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


صورت خاله را بوسیدم و ار او خداحافظی كردم. از بیمارستان كه بیرون آمدم سوار تاكسی شدم و به سمت محل كار پدر حركت كردم. وقتی به آنجا رسیدم آرام داخل مغازه شدم و گفتم :                                                                  

- سلام آقاى كامیار .


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : یکشنبه 22 بهمن 1391 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
22 بهمن سال 67
روز شنبه
6:30 صبح ی روز بارونی من ک  ی دختر سیاه زشت و چروکیده بودم ب دنیا اومدم

خواهرم لبو لوچش آویزون شد و ب عمم گفت:

 اینه اون خواهر کوچولوی خوشگل ک قولشو داده بودین؟



ب هر حال امکانات در همون حد بود
 
بیخیال تولدم مبارک



طبقه بندی: تولد دوستای گلم،

تاریخ : جمعه 6 بهمن 1391 | 01:06 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1391 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
این داستان کوتاه را در وبلاگی ایتالیایی چاپ شده است. در ضمن این داستان نمره ۸۲ از ۱۰۰ را گرفته



لوئیجی دلاپانته تفنگ شکاری همسایشان را قرض گرفت تا به شکار برود تا شاید با شکاری خانواده ۸ نفره گرسنه خود را سیر کند.
از این جمع پسر ۱۰ ساله او آندره آ گفته بود که حاضر است گرسنه بماند و بمیرد ولی از گوشت حیوان شکار شده نخورد و این عقیده خود را دیشب به پدرش گفته بود . ولی لوئیجی چاره ای دیگر نداشت.




ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 8 دی 1391 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

- مژگان جون حالا كه تنهاییم ، كاری نكن كه دوباره با هم قهر كنیم. بیا راجع به

چیزهای دیگه با هم حرف بزنیم.

- باشه، حالادر مورد چی حرف بزنیم؟



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


در حالی كه گلها را از او می گرفتم گفتم:

- تو اتاق داره بازی می كنه، راستی این جملات قشنگ رو از كجاپیدا می كنی؟

حامد قهقه ای زد و گفت:

- از تو مجله......


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391 | 10:54 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
" مادرم "

مرا ببخش

دردِ بدنم بهانه بود ،

کسی رهایم کرده

که صدای بلند گریه ام

اشک هایت را در آورد

 



تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1391 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه میکردم.
چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.

... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام.
من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت.
گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند
ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زد



تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 09:31 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
احمدی نژاد ، خاتمی ، رضا پهلوی ، هاشمی رفسنجانی هیچ فرقی با هم ندارند ، وقتی من عوض نشوم ....


خاتمی و هاشمی و احمدی نژاد و … چه فرقی دارند وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم؟

ادامه مطلب
تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
از وقتی ک شروع میکنیم کسی رو از ته قلب دوس داشته باشیم مرگ تدریجی ما هم شروع میشه


با شلوغ شدن سرش تو میمیری

با کم توجهیاش تو میمیری

با ناراحتیش تو میمیری

با بی تفاوتیش تو میمیری

اگه نبینیش بازم میمیری....

این چ حسیه...





طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
پیرمردی با لبخند باز کناردیوار کوچه نشسته بود انگار من نیامده به من لبخند زده بود…..
کوچه ما سرازیری تندی دارد و پیرمردی هر روز در ابتدای کوچه ,در انتهای سرازیری می نشیند
با خود می گویم امروز از او می پرسم به چه می خندی؟!
باز تند ازکوچه پایین امدم اما انگار او رفته بود انگار سراشیبی را تمام کرده بود و باز انگاری لبخندی برای من جا گذاشته بود
کوچه ما هنوز سراشیبی تندی دارد اما من دیگر نمی توانم تند پایین بیاییم
گاهی که نفسم می گیرد می نشینم و به بچه های که تند و تند پایین می ایند می خندم
دیروز پسربچه ای از من پرسید بابابزرگ چرا می خندی؟!


تاریخ : شنبه 20 آبان 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

خسته بودم از سگ دو زدنهای امروز

خسته از شلوغی و سرو صدای شهر...

میرسم خونه  ی چای میریزم و روی مبل جلوی تلویزیون لم میدم...

ریموتو میگیرم و کانال هارو عوض میکنم..

ی فیلم رو پخش میکنه ک انگار ب سبک قدیم ساخته شده..

وقتی کوچه پس کوچه های پایین شهر و ب دنبالش ی خونه با کلی مستاجر  رو نشون میده

دیگه مطمعن میشم فیلم راجع ب فقر و بدبختی مردمه....

و بعدش شخصیت اصلی فیلم ک قراره صدای فقر رو ب گوش بالایی ها برسونه... میاد جلو دوربین..

با ی دماغ سر بالا و عروسکی....

تلویزیون رو خاموش میکنم  ادامه چایمو میخورم...




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تعداد کل صفحات : 12 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی