تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت دوازدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : پنجشنبه 8 فروردین 1392 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


اصلا متوجه اشكان نشده بودم به سمتش برگشتم و گفتم:

- چی میگی؟ با من بودی؟

- پس با دیوار بودم، گفتم چیه تو فكری؟ حتما دلت برا حامد تنگ شده نه؟

خندیدم و در حالی كه استكان چای را برمی داشتم گفتم:

- نه بابا، داشتم فكر می كردم چند تا از این چای های خوشرنگ آقااشكان بخورم.

- هر چی دلت می خواد.

چایم را تمام كردم وگفتم:

- دستت درد نكنه واقعا خستگیمو بر طرف كرد.

- نوش جان، حالا نمی دونی چه شامی درست كردم.

نگاهی به صبا كه روی پاهایم خوابیده بود كردم و گفتم:

- وایستا صبارو ببرم تواتاق بعد میام به من بگو چیكار كردی.

- باشه ولی زود باش.

صبا را بلند كردم وبه اتاق بردم وبه آشپز خانه رفتم وكنار اشكان ایستادم.

- خب حالا ببینم آقا اشكان چی درست كرده.

در ظرف را كه بر داشتم با صحنه ای واقعا عجیب روبرو شدم.

- این چیه اشكان؟

- ماكارونیه دیگه، خوب شده؟ به نظر من كه عالی شده البته یه خورده دیربرداشتم تا آبكشی كنم. خب نمی خوای بگی نظرت چیه؟

- مطمئنی یه خورده دیر برداشتی؟ این كه شبیه خمیر شده.

- یعنی بد شده؟

- افتضاح شده، زود باش برو زنگ بزن غذا سفارش بده كه الان بابا میاد.

اشكان به اتاق رفت و من هم  شاهكاراو را جمع وجور می كردم. و دوباره به آشپزخانه آمد وگفت:

- پس فرداشب خودم غذا درست می كنم.

- نه دستت درد نكنه، تو زحمت نكش خودم ترتیبشو میدم.

هنوز مشغول بحث برسر غذا بودیم كه زنگ خانه به صدا در آمد.

- اشكان  بدو برو در رو باز كن كه بابا اومده.

اشكان به طرف در رفت و در را گشود پدر میوه هایی كه خریده بود را به اشكان دادو به داخل اتاق آمد:

- سلام بابا چه خبر از بیمارستان؟

- هیچی بابا انشاءا...  تا یكی دوروز دیگه مرخص میشه.

- خب خدا روشكر.

- مژگان شام چی داریم؟

 قبل از اینكه چیزی بگویم اشكان گفت:

- چلو كباب.

- خب پس بیارین بخوریم كه خیلی گرسنمه.

و دوباره جواب داد:

- هنوز نرسیده، توراهه!

- یعنی چی كه تو راهه؟

دیگر اجازه جواب دادن به اشكان را ندادم و گفتم:

- هیچی بابا، اشكان زده ماكارونی رو خراب كرده مجبور شدیم از بیرون بخریم. پدر خندید وگفت:

- اشكان جان شام كه نتونستی درست كنی حد اقل برو یه چای برام بیا.

- چشم قربان، همین حالا.

- مژگان صبا كجاست؟

- تو اتاق خوابیده، فكر كنم امروز خیلی خسته شده.

- مگه امروز چیكار كرده؟

- اشكان اون رو برده پارك .

- پس امروز كه نبودند رفتند پارك؟

- بله، فردا هم یكی از دوستاش میاد پیش صبا.

- بفرمایید این هم یه چای داغ واسه بابای خودم.

اشكان چای را روی میز می گذاشت كه صدای زنگ خانه بلند شد.

- من میرم در رو باز می كنم حتما غذا رو آوردند.

 اشكان به سمت در رفت و غذاهایی كه سفارش داده بود را تحویل گرفت و به داخل آمد ودر حالی كه در را با پایش می بست گفت:

- مژگان خانم زود میز رو بچین كه گرسنگی بد جور بهم فشار آورد.

خنده كوتاهی كردم واز جایم بلند شدم و به كمك اشكان میز شام را آماده می كردم كه زنگ تلفن به صدا در آمد.

- اشكان تو برو بابارو صدا كن من میرم گوشی رو برمیدارم.

وقتی گوشی را بر داشتم صدایی آشنا گفت:

- سلام مژگان خانم دیگه به كلی مارو یادت رفت دیگه هان؟




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی