تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت سیزدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : یکشنبه 25 فروردین 1392 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


از جایم بلند شدم و به كمك اشكان میز شام را آماده می كردم كه زنگ تلفن به صدا در آمد.

- اشكان تو برو بابارو صدا كن من میرم گوشی رو برمیدارم.

وقتی گوشی را بر داشتم صدایی آشنا گفت:

- سلام مژگان خانم دیگه به كلی مارو یادت رفت دیگه هان؟

- وای حامد تویی ، باور كن اصلا وقت نداشتم زنگ بزنم.

- خب بله دیگه وقتی شمابا خانوادتون هستین خب معلومه واسه ما وقت ندارین.

- حامد اذیت نكن دیگه، درگیر كارای مامان بودم.

- می دونم، شوخی كردم.  حالا حال مامان چطوره؟

- خوبه یكی دو روز دیگه مرخص میشه...

حدود نیم ساعت با حامد صحبت كردم وبعد به آشپزخانه بر گشتم پدررو به من كرد وگفت:

- كی بود مژگان ؟

 - حامد بود میگه چرا یه زنگ نمی زنی.

- چقدر زود دلش براتون تنگ شد؟

خندیدم وگفتم:

-  نمی دونم.

- حالا بشین غذاتو بخور كه سرد شد.

اشكان هم گفت:

- مژگان بخور ببین چه غذاییه، حتی از ماكارونی  من هم خوشمزه تره.

 خنده كوتاهی كردم و سرجایم نشستم.

بعد از شام بود كه اشكان به پدر گفت:

- بابا من هم فردا با شما میام بیمارستان، حالا هم برین استراحت كنین كه خیلی خسته شدین.

به دستور اشكان پدر به اتاقش رفت تا استراحت كند.

من هم رو به اشكان كردم وگفتم :

- اشكان تو هم برو بخواب.

- تو چی نمی خوای بخوابی؟

- چرا، فقط اول آشپزخونه رو مرتب می كنم بعد می خوابم.

- می خوای كمكت كنم ؟

- نه ممنون،  تو برو بخواب.

- باشه، شب بخیر.

اشكان به اتاق رفت و من هم به آشپزخانه. كمی آنجا را مرتب كردم وبعد از نیم ساعت به اتاق برگشتم و خوابیدم.

 صبح به خیال خودم زودتر از همه بیدارشدم وبرای آماده كردن صبحانه به سمت آشپزخانه رفتم كه با یك استكان نیمه خالی چای روبرو شدم، می خواستم از آشپز خانه خارج شوم كه پدر روبرویم سبز شد.

- مژگان بیدار شدی؟

- آره بابا شما چقدر زود بیدار شدین؟

- ماشین یه مشكل كوچیك داشت زود بیدار شدم تا اشكالش رو بر طرف كنم.

- پد، صبحونه خوردین؟

- نه كامل .

سریع به طرف سماور رفتم و برای پدر چای ریختم و گفتم:

- بابا تا شما چایتون بخورین من هم اشكان رو بیدار می كنم.

- باشه.

پدر مشغول خوردن شد و من هم به سمت اتاق اشكان رفتم تا او را بیدار كنم.

- اشكان بلند شو، صبحونه آماده ست.

با بی حالی جواب داد:

- ا لان كه خیلی زوده.

- مگه نمی خواستی بیای ملا قات مامان؟

- چرا می خواستم.

- خب بلند شودیگه.

- باشه تو برو من میام.

- پس تا من صبا رو بیداركنم تو بلند شو باشه؟

- باشه.

از اتاق اشكان بیرون آمدم و وارد آشپز خانه شدم. 

- چی شد مژگان اشكان بیدار نشد؟

- چرا الان میاد.

من هم كنار پدر نشستم و مشغول خوردن شدم كه اشكان ژولیده به جمع مااضافه شد.

- سلام صبح بخیر.

- سلام آقا اشكان صبح بخیر، بشین تا برات چای بریزم.

پدر هم جواب او را داد و در مورد ماشین شروع به صحبت كرد.

- بابامن چند بار كه بهتون گفتم این ماشین دیگه به درد شما نمی خوره، این ماشین عمر خودش رو كرده، عوضش كنین تا راحت بشین.

- نه دلم نمیاد عوضش كنم می دمش تعمیر.

- چای اشكان را جلویش گذاشتم و گفتم:

- اشكان بابا راست می گه، شاید تعمیر بشه مشكلش برطرف شه.

- من كه اینطور فكر نمی كنم ، یادت نیست چند بار بردیم تعمیر گاه؟

- حالا زود صبحونه بخور كه داره خیلی دیر میشه.

من هم چایم را تمام كردم و به اتاقم رفتم تا صبا را آماده كنم و بعد از اینكه خودم هم حاضرشدم رو به پدر و اشكان كردم و گفتم :

 

- من آماده ام.

هر سه سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. چون ورود بچه های كوچك مثل صبا ممنوع بود، اشكان جلوی دربیمارستان ماند واز او نگهداری كرد. ومن و پدر به داخل بیمارستان رفتیم. آرام در اتاق مادر را زدم و وارد شدم.

- سلام مامان گلم.

- سلام عزیزم،

پدر هم سلام كرد و به داخل اتاق آمد.

- پس اشكان و صبا كجان؟

رو به مادر كردم و گفتم :

- اجازه نمی دادند صبا بیاد داخل به خاطرهمین اشكان پیشش موند. الان من میرم بیرون تااشكان بتونه بیاد.

از جایم بلند شدم و از اتاق خارج شدم، كنار اشكان ایستادم وگفتم:

- تو میتونی بری پیش مامان من پیش صبا هستم.

- باشه ، زود برمی گردم.

مدتی كنار صبا نشستم و با او سرگرم بازی شدم كه اشكان و پدر آمد ند و با هم به خانه برگشتیم.

 آن روز وقتی مشغول مرتب كردن اتاق اشكان بودم، زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی در را گشودم دختر خاله ام مهشاد را روبرویم دیدم،ازدیدن اوواقعا خوشحال شدم چون در مشهد زندگی می كند ومن تقریبا یك سال می شد كه او را نمی دیدم.




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی