تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت چهاردهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 | 12:08 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

 آن روز وقتی مشغول مرتب كردن اتاق اشكان بودم، زنگ خانه به صدا درآمد. وقتی در را گشودم دختر خاله ام مهشاد را روبرویم دیدم،ازدیدن اوواقعا خوشحال شدم چون در مشهد زندگی می كند ومن تقریبا یك سال می شد كه او را نمی دیدم.

او را به آغوش كشیدم و گفتم:

- بی معرفت، دیگه ما رو فراموش كردی ؟

- نه مژگان جون، خودت هم می دونی راه دوره، نمی تونم زود به زود بیام اینجا.

راستی مهنام گفت خاله رو بردن بیمارستان، الان حالش خوبه؟

- آره بهتره، اگه خدا بخواد فردامرخص می شه. حالا چرا نمیای تو؟ نمی خوای دخترمو ببینی؟

- اونقدر فكرم مشغول بود كه دختر نازتو فراموش كردم.

در حالی كه به داخل می آمدیم گفتم:

- مگه تو اون رو دیدی كه میگی نازه؟

مهشاد لبخندی زد و وارد اتاق صبا شد و او را در حالی كه خوابیده بود بوسید وگفت:

- دیدی گفتم نازه، صورتش مثل خودته و لی مو هاش همرنگ موهای باباشه. راستی آقا حامد نیومد؟

- نه، انقدر سرش شلوغ بود كه نتونست همرام بیاد. بیا بریم تا واست چای بریزم.

- نه زحمت نكش باید برم، احمد و بابا خونه تنهان. خیلی خوشحال شدم كه دیدم. او را بوسیدم و گفتم:

- من هم همینطور عزیزم. راستی فردا كه مامان می یاد دوست دارم همه دور هم باشیم ناهار منتظرم .

- باشه حتما میایم.

 مهشاد را تا جلوی در همراهی كردم و بعد به داخل بازگشتم.

فردای آن روز سعی كردم خانه را برای ورود مادر و مهمانان آماده كنم. كردم، لباسها را شستم و یك گرد گیری حسابی از خانه كردم. همانطور مشغول بودم كه اشكان و صبا وارد خانه شدند.

- سلام به خواهر خودم.

- سلام آقا اشكان، مگه قرار نبود دوستت بیاد اینجا؟

- نه دیگه،منوصبا رفتیم پیشش.

- راستی تو نمی خوای به من كمك كنی؟

- معذرت می خوام خیلی عجله دارم، باید برم.

- كجا باید بری؟امروز كلی برنامه داریم.

- یكی از دوستام ناهار دعوتم كرده.

- امروز مامان می یاد خونه، خاله اینا هم هستند.

- گفتم كه نمی تونم بمونم.

- منظورم از خاله اینا كل خانواده خاله ست.

كاملا به سمت من برگشت و گفت:

- یعنی مهنام هم میاد.

- خب آره دیگه.

- پس من برم به دوستم زنگ بزنم وبگم امروز نمیام.

از رفتارش خنده كوتاهی كردم و به كارهایم ا دامه دادم. تقریبا یك ساعت بعد بود كه زنگ در به صدا درآمد. اشكان سریع از جایش بلند شد واز در بیرون رفت. و من هم پشت سرش به بیرون ازاتاق رفتم.بعد از احوال پرسی مهشاد گفت:

- مامان و خاله نیومدند؟

 

- نه هنوز نیومدند، نمی دونم چرا اینقدر دیر كردند.

احمد هم گفت:

- نگران نباشید حتما تو بیمارستان معطل شد ند.

- آره حتما، حالا شما بفرمایید تا اونا هم برسن.

 مهمان ها را به داخل هدایت كردم. اشكان هم بدون توجه به بقیه با مهنام صحبت می كرد و طول حیاط را طی می نمود. هنوز پنج دقیقه هم ازورود آنها نگذشته بود كه كه باشنیدن صدای بوق ماشین پدر به حیاط رفتم . سریع در را باز كردم و مادر را كه در آستانه در ظاهر شد را در آغوش كشیدم و گفتم:

- شماها چقدر دیر كردین؟

پدر جواب داد:

- كارهای بیمارستان زیاد بود.

آن روز واقعا روز خوبی بود، چون بعد از مدتها دور هم جمع شده بودیم. حدودا دوسه روز بعد بود كه سر میز شام گفتم:

- من فردا می خوام برم تهران.

مادر گفت:

- چرا اینقدر زود ؟

- نه مامان خیلی وقته كه اینجام.

- مگه حامد نگفت تا هروقت بخوای می تونی بمونی؟

به جای من پدر جواب داد:

- حالا حامد یه چیزی گفته. مژگان هم باید بره سر خونه زندگیش. 

بالا خره با كلی بحث، با همه خداحافظی كردم و من راهی تهران شدم. بعد از ظهر بود كه رسیدم. می خواستم حامد را غافلگیر كنم به خاطرهمین وسایلم را در خانه گذاشتم و به خانه ستوده رفتم.بعد از كلی احوال پرسی راجع به هما پرسیدم كه خانم ستوده گفت:

- هفته دیگه می خوایم جشن نامزدیشو برگذار كنیم.

- تبریك می گم حالا حامد كجاست؟

- نمی دونم ، نازنین یه كاری داشت، حامدهم همراش رفت.از شنیدن این حرف به شدت عصبانی شده بودم. سریع از خانم ستوده خداحافظی كردم وبه خانه برگشتم. صبا را خواباندم ودر خانه تاریك منتظر حامد شدم. مدتی گذشت وبالاخره حامد در

حالی كه آواز می خواند وارد خانه شد. كفشهایش را درمی آورد كه گفتم:

- خوشحال به نظر می رسی؟

چراغ را روشن كرد و مات و مبهوت به من نگاه می كرد. خودش را جمع و جور كردو گفت:

- سلام مژگان خانم كی اومدی؟ خبر می دادی میومدم دنبالت.

- خوش گذشت؟

حالتی خسته به خود گرفت و گفت:

- كار امروز خیلی خسته كننده بود.

- كار یا گردش با نازنین خانم.

- چی ، كی بهت گفت.

- خبرها زود می رسه.

- حتما مامان بهت گفت.

- هركی گفت مهم نیست. بگو كه چرا سر كار نرفتی؟

- چرا ، واسه من مهمه كه كی بهت گفت.

- بس كن حامد. به من گفتی كه تا هروقت دوست داری دامغان بمونم كه تو خوش بگذرونی.

-  چرند نگو. یعنی واسه یك ساعت رفتم بیرون گناه كردم؟




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی