تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت هفدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 02:52 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


مادرهم در حالی كه به شدت ناراحت شده بود گفت:

- من همون موقع بهت گفتم كه هوای حامد رو بیشتر داشته باش، نذار انقدر بره طرف نازنین ولی مگه تو گوش كردی؟ گفتی چون هم رشته حامده با هم صحبت می كنن...

من چیزی نمی گفتم اما اشكان گفت:

- بس كن مادر الان وقت این حرفها نیست.

این را گفت و به همراه صبا از اتاق بیرون رفت. من هم به اتاقم رفتم، همان اتاق دوران كودكی. گوشه ای نشستم و به همه چیزاتاق نگاه می كردم. ای كاش آن اتاق را با همه ی خاطراتی كه در آنجا داشتم رها نمی كردم ووارد زندگی حامد نمی شدم. از پنجره به بیرون نگاه كردم، آسمان چقدر تاریك و دلگیربود. پرده را انداختم ودوباره سر جایم نشستم. در افكارم غوطه ور بودم كه پدر وارد اتاق شد. ازچهره ی گرفته اش پیدا بود كه همه چیز را می داند. كنارم نشست به چشمانم خیره شد و گفت:

- عزیزم ، می خوای چیكار كنی؟ به همین آسونی داری زندگیتو از بین می بری؟


- نه پدر اصلا آسون نیست. تو این مدتی كه با حامد زندگی كردم از خیلی چیزا چشم پوشی كردم تا مبادا زندگیم از هم بپاشه، ولی دیگه نمی تونم. نمی تونم سایه ی یه زن دیگه رو، رو زندگیم تحمل كنم. اون احساس نداره و نازنین رو به من و صبا ترجیح داده.  

- من نمی خوام تو و صبا اذیت بشین ، اگه واقعا تصمیم داری كه از حامد جدا بشی من حرفی ندارم.

دو روز تمام فكر كردم اما دیگر نمی توانستم به آن خانه برگردم و به آن زندگی بی معنی ادامه دهم. بنابراین به دادگاه رفتم ودرخواست طلاق كردم. تمام مهریه ام را هم بخشیدم تا زودتر طلاق بگیرم و بتوانم صبا را نزد خود نگه دارم. حدودا یك ماه طول كشید تا توانستم از حامد جدا شوم. آخرین روز دادگاه در حالی كه از پله ها پائین میرفتم هادی دوان دوان به كنارم آمد و گفت:

- مژگان؟

 به پشت برگشتم و گفتم:

- بله، با من كاری داشتی؟

- نه فقط می خواستم بگم كه مواظب خودتون باشین.

پدر كنارم ایستاد و گفت :

- بریم دخترم؟

رو به هادی كردم وگفتم:

- همیشه برام یه برادر مهربون بودی وهستی.

 و بعد خداحافظی كردم و به همراه پدر راه افتادم و چند هفته بعد توسط او توانستم كاری پیدا كنم و مشغول شوم. دوسه ماه طول كشید تا روحیه ازدست رفته ام را بازیابم امابالاخره این اتفاق افتاد.

یك روز چهارشنبه وقتی وارد خانه شدم متوجه مادر شدم كه شادی عجیبی در چهره اش موج می زد سلام كردم وگفتم:

- چیه مامان خوشحالی؟

 - هیچی امروز می خوام برای اشكان با خاله صحبت كنم .

در همین حال اشكان وارد حیاط شد رو به او كردم وگفتم:

- بالاخره كار خودت رو كردی؟

خندید وگفت:

- بله دیگه.

خب پس مباركه.

مادر اجازه صحبت به اشكان را نداد وگفت:

- هنوز هیچی معلوم نیست، چی چی مباركه ؟

خندیدم وگفتم:

- حالا بگین دخترم كجاست؟

اشكان گفت:

- بردم وتو اتاقش خوابوندمش.

بلا فاصله گفتم:

- پس از همین الان داری تمرین می كنی؟

خندید ودیگر چیزی نگفت. آن روز مادر به خانه خاله رفت وبا او و مهنام صحبت كرد. دم غروب بود كه مادر به خانه آمد. من واشكان سریع به سمت مادر رفتیم و شروع به سوال پیچ كردن او كردیم.

- وای بچه ها وایستین من یه نفسی تازه كنم، بعد همه چی رو می گم.

اشكان سریع برای مادر لیوانی آب آوردو گفت:

- مامان زود باش بگو چی شده؟

مادر مقداری از آب را خوردو گفت:

- ظاهرا همه راضی هستن ولی با این حال دو هفته وقت خواستن.

ودوباره اشكان گفت:

- حالا نمی شد پارتی بازی كنن یه هفته وقت بخوان؟

مادر از جایش بلند شد وگفت:

- خودت رو لوس نكن برو به كارات برس.

اشكان بلند شد و به سمت حیاط رفت من هم به دنبالش به حیاط رفتم تا به صبا كه مشغول بازی كردن بود سری بزنم. دو هفته به سرعت گذشت و مهنام هم آخر هفته جواب مثبت داد. و قرار شد هفته بعد جشن نامزدی آنها را برگزار كنیم.






طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی