تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت هجدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



اشكان بلند شد و به سمت حیاط رفت من هم به دنبالش به حیاط رفتم تا به صبا كه مشغول بازی كردن بود سری بزنم. دو هفته به سرعت گذشت و مهنام هم آخر هفته جواب مثبت داد. و قرار شد هفته بعد جشن نامزدی آنها را برگزار كنیم

به اصرار مادر واشكان برای خرید عقد به همراه آنها رفتم. روزجمعه بود كه جشن نامزدی را بر پا كردیم. در جشن همه ی فامیل حضور داشتند، آنها مدام درمورد حامد و خانواده ستوده سوال می كردند و اعصاب مرا بهم می ریختند بنابراین بدون اینكه كسی متوجه شود به طبقه بالا رفتم ودر اتاق مهنام نشستم. مادر هم كه متوجه غیابم شده بود خود را به من رساند و گفت:

- چیزی شده مژگان؟ چرا اومدی تو اتاق؟

 - از دست فامیل و سوال های بی موردشون خسته شدم.

- یعنی چی دختر؟ زشته،‌زود بیا پائین، منتظرتم

مادر از اتاق بیرون رفت و من هم چند دقیقه بعد از او از اتاق خارج شدم. بعد از جشن به خانه برگشتیم، كنار صبا نشستم وگفتم:

- امروز دختر من خیلی خسته شده.

در همین حال اشكان به جمع ما اضا فه شد و گفت:

- خواهر جون من هم حسابی خسته شده. دستت درد نكنه خیلی زحمت كشیدی.

لبخند زدم وگفتم:

- تا باشه از این زحمت ها.

گونه ام را بوسید وادامه داد:

- ان شاءا... عروسی صبا جبران می كنم.

- اون موقع نزنی زیر قولت.

- نه مطمئن باش كمكت می كنم.

لبخندی زدم و دیگر چیزی نگفتم.

- مژگان؟

- جانم.

- من خیلی دلم برای هادی تنگ شده.

نیم نگاهی به او كردم و گفتم:

- هادی؟

- آره، خیلی دوست داشتم واسه جشنم دعوتش كنم. آخه اون دوست دوران بچگیمه.

- حالا تا عروسی یه كاری می كنیم. دیگه بلند شو برو بخواب كه معلومه خیلی خسته ای . تازه با مهنام هم كه قرار داری.

اشكان از جایش بلند شد و به اتاقش رفت و من هم به اتاقم رفتم تا بخوابم.

درست یك هفته بعد بود كه مشغول خواندن كتاب بودم كه زنگ خانه به صدا در آمد. خود را به جلوی در رساندم و وقتی آن را گشودم با چهره ای آشنا روبرو شدم،‌از دیدنش تعجب كردم ،‌نمی دانستم چه اتفاقی افتاده كه اورا آنجا می دیدم. با همان حالت گفتم:

- سلام هادی تو اینجا چیكار می كنی؟

- دلم براتون تنگ شده بود گفتم بیام یه سری بهتون بزنم، نمی خوای تعارف كنی بیام تو؟

- خواهش می كنم، بفرما.

- هادی به داخل آمد وروی پله نشست.

نگاهی به او كردم و گفتم:

- چه جالب.

با تعجب پرسید:

- چی؟

خودم را جمع و جور كردم وگفتم:

- درست یه هفته پیش بود كه اشكان داشت از تو حرف می زد.

- راستی اشكان خونه نیست؟

- نه رفته بیرون ، الان بر می گرده.

- پس صبا كجاست، نگو كه اون هم خونه نیست.

خندیدم و گفتم:

- متاسفانه اون هم با مامان رفته خونه خاله زهره. چرا نمیای تو؟

- نه همین جا راحتم.

- باشه پس من برم برات چای بیارم.

هنوز سر جایم ایستاده بودم كه دوباره زنگ خانه به صدادر آمد.


طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی