تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت نوزدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


خودم را جمع و جور كردم وگفتم:

- درست یه هفته پیش بود كه اشكان داشت از تو حرف می زد.

- راستی اشكان خونه نیست؟

- نه رفته بیرون ، الان بر می گرده.

- پس صبا كجاست، نگو كه اون هم خونه نیست.

خندیدم و گفتم:

- متاسفانه اون هم با مامان رفته خونه خاله زهره. چرا نمیای تو؟

- نه همین جا راحتم.

- باشه پس من برم برات چای بیارم.

هنوز سر جایم ایستاده بودم كه دوباره زنگ خانه به صدادر آمد

هادی گفت:

- اشكانه؟

- آره باید خودش باشه.

سریع در را باز كردم وگفتم:

- اشكان بگو كی اومده؟

- نمی دونم خودت بگو.

- یادته چند روز پیش گفتی دلم برای هادی...

حرفم را قطع كرد وبا صدای بلندی گفت:

- هادی؟

اشكان به داخل حیاط آمد و هادی را در آغوش كشیدو گفت:

- چه عجب از این طرفا؟

- راستش هم دلم براتون تنگ شده بود هم از دست خانوادم خسته شدم اومدم اینجا.

كنارشان نشستم و گفتم:

- اتفاقی افتاده هادی؟

- آره همون اتفاقی كه باعث شد تو بری.

این را گفت و ساكت شد. من هم دیگر صحبت را ادامه ندادم. همانطور نشسته بودیم كه هادی با دیدن حلقه ازدواج اشكان به آن اشاره كرد وگفت:

- اشكان خبری شده؟

اشكان خندید وگفت:

- آره دیگه، داشتم پیر می شدم.

- به به ، تبریك میگم، حالا عروس خانم كیه؟

- مهنام دختر خاله م .

 با گفتن اسم مهنام، هادی ناخود آگاه به خنده افتاد ووقتی آرام شد گفتم:

- هادی چیزی شده؟

- راستشو بخوای  یاد عروسی شما افتادم، نزدیك بود یه دعوای حسابی بین من ومهنام خانم راه بیافته!

اشكان با تعجب پرسید:

- دعوا؟


- آره،موقع پذیرایی بود كه من یه لیوان شربت رو گرفتم به سمت یكی از مهمونا  كه بالا سر مهنام خانم ایستاده بود. ولی به خاطر بی احتیاطی طرف مقابل لیوان شربت خالی شد روی لباس مهنام خانم. ایشون هم تا آخر جشن منو چپ چپ نگاه می كردند.

بعد از صحبت هادی من و اشكان به خنده افتادیم. اشكان گفت:

- پس لازم شد امشب مهنام رو واسه شام دعوت كنم.

هادی آرام گفت:

- خدا بهم رحم كنه.

اشكان مشتاقانه پرسید:

- هادی تو چرا زن نمی گیری؟

هادی كه سعی می كرد اندوهش را پشت خنده مصنوعی پنهان كند،گفت:

- دیگه به این چیزا فكر نمی كنم.

اشكان از جایش بلند شد وگفت:

- می خوای من برات آستین بالا بزنم؟

از حركت اشكان خنده كوتاهی كردم وگفتم:

- همینطوریش خانواده ستوده از ما بدشون میاد چه برسه به اینكه بی اجازه اونا براش زنم بگیریم.

هادی اخمی كرد وگفت:

- مژگان خانم حساب من با اونا جداست.

لبخندی زدم و سرم را به نشانه تائید تكان دادم.

- راستی پدر و مادرتون كجا هستند؟

- مامان رفته خونه خاله زهره، باباهم سر كاره.

 از جایم بلند شدم و گفتم :

- خب بچه ها واسه شام چی درست كنم؟

هادی گفت:

- من همیشه لوبیا پلو شما رو دوست داشتم.

- باشه پس امشب لوبیا پلو درست می كنم.

این را گفتم وبه آشپز خانه رفتم . مشغول غذا پختن بودم كه مادر وصبا به خانه آمدند، هادی صبا را در آغوش كشید و غرق در بوسه كرد، مادرهم كه با دیدن هادی دمق شد وبه اتاق دیگری رفت. بدون اینكه هادی چیزی بفهمد به سراغش رفتم و گفتم:

- مامان خواهش می كنم خودت رو كنترل كن. هادی امشب مهمان ماست.

- چی می گی دختر همونا بودند كه تو رو ...




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی