تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیستم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


مشغول غذا پختن بودم كه مادر وصبا به خانه آمدند، هادی صبا را در آغوش كشید و غرق در بوسه كرد، مادرهم كه با دیدن هادی دمق شد وبه اتاق دیگری رفت. بدون اینكه هادی چیزی بفهمد به سراغش رفتم و گفتم:

- مامان خواهش می كنم خودت رو كنترل كن. هادی امشب مهمان ماست.

- چی می گی دختر همونا بودند كه تو رو ...

- مامان، هادی كه تقصیر نداشت.

- تو دیوونه شدی، جواب باباتو خودت بده.

- باشه خودم جوابشو می دم، حالا شما از اتاق بیاین بیرون.

از اتاق بیرون آمدم و به كارم ادامه دادم. مدتی نگذشته بود كه زنگ خانه به صدا در آمد. سریع به حیاط رفتم و در را باز كردم.

پدر گفت:

- چرا تو اومدی؟ مگه اشكان نیست؟

- چرا هست ولی من اومدم.

در حالی كه از سردی هوا به خود می پیچیدم گفتم:

- پدر؟

- جانم؟

- امشب هادی از تهران اومده اینجا.

پدر صورتش را به سمت من برگرداند وگفت:

- هادی؟

- بله ، ولی مامان اصلا رفتار خوبی از خودش نشون نمی ده، لطفا شما باهاش صحبت كنید.

پدر كاملا به طرف من برگشت وگفت:

- خب مادرت حق داره، تو خودت بهتر می دونی كه...

میان كلامش پریدم و گفتم:

- می دونم. ولی اون هم از رفتار خانوادش به ستوه اومده،اون چند روز مهمون ماست، خواهش می كنم با مامان صحبت كنید.

كمی مكث كرد وگفت:

- باشه هرجور كه دوست داری رفتار می كنم.

- ممنونم. با اجازه تا شما بیاین من میرم چای رو آماده می كنم.

- برو دختر. برو كه صورتت سرخ شده.

به خنده افتادم و دوان دوان به خانه برگشتم. اشكان گفت:

- كجا بودی مژگان؟

- تو حیاط، پدر اومده بود رفتم پیشش.

وقتی حرفم تمام شد هادی از جایش بلند شد وبه همراه اشكان به حیاط رفت. بعد از ده دقیقه از در بیرون رفتم وگفتم:

- هوا سرده نمی خواین بیاین تو؟

و پدر در حالی كه دست هادی را در دست داشت جواب داد:

- عجله نكن دختر داریم میایم.

آنها به داخل آمدند و به اصرار من پدر هم مدتی با مادر صحبت كرد، واو هم با ظرف میوه به اتاق آمد. هادی گفت:

- چرا زحمت كشیدین خانم كامیار؟

- خواهش می كنم آقا هادی این چه حرفیه، سه سال شما واسه بچم زحمت كشیدین حالا چند شب هم ما.

هادی سرش را پایین انداخت و پدر هم گفت:

- بس كن خانم.

مادر از جایش بلند شد وبه آشپزخانه رفت، اشكان هم كه می خواست به این وضع پایان دهد گفت:

- خب آقا هادی تهران چی كار می كنی؟

- توی فروشگاه عطر و ادكلن حامد كار می كنم.

پدر رو به من كرد و گفت:

- شام چی داریم؟

- لوبیا پلو، گرسنه تونه؟

- آره دخترم زودتر آماده كن كه شام بخوریم.

- چشم پدر .

وبعد رو به اشكان كردم وگفتم:

- اشكان بیا كمك كن كه میز شام رو بچینیم.

 اشكان از جایش بلند می شد كه هادی گفت:

- مگه نمی خواستی به مهنام خانم زنگ بزنی كه شام بیاد اینجا؟

- نه، ترسیدم دعواتون بشه.

خندید ادامه داد:

- شوخی كردم ، زنگ زدم ولی مهنام رفته بودجشن نامزدیه یكی از  دوستاش.

پدرهمانطور كه با صبا بازی می كرد گفت:

- قضیه این دعوا چیه؟

من هم كه مشغول آماده كردن میز غذا بودم گفتم:

- تا ما میز شام رو بچینیم هادی براتون تعریف می كنه.

هادی شروع به صحبت كرد، اشكان هم به آشپز خانه آ مده بود تا به من كمك كند. رفتار مادر هم اصلا تغییر نكرده بود. همانطور مشغول بودیم كه ناگهان صدای خنده پدر به آسمان رفت از صدای خنده اش متوجه شدم كه به قسمت اوج داستان هادی رسیده بود. كار ما هم تمام شده بود كه مادر آنها را صدا زد تا بر سر میز غذا بیایند. اشكان مقداری از غذا خورد و گفت:

- مژگان فكر نمی كنی كم نمكه؟

نمكدان را به دستش دادم وگفتم :

- خب بهش نمك بزن.

هادی خندید و گفت:

- اشكان اینقدر نمك نخور واست ضرر داره.

- چون من ورزشكارم چیزیم نمیشه.

- راستی اشكان تو از ده سال پیش می گفتی من ورزشكارم ولی ما آخرش نفهمیدیم تو چه ورزشی می كنی.

- هر روز صبح بیست دقیقه توحیاط قدم می زنم.

- بله واقعا شما یه ورزشكاره نمونه اید. زیاد به خودت فشار نیار باشه؟

اشكان هم با جدیت تمام گفت:

- با اینكه برام مشكله ولی باشه سعی می كنم...


طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی