تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و سوم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



- بله مژگان خانم باید هم خنده دار باشه.

همانطور مشغول بحث بودیم كه مهنام وارد اتاق شدو به هادی خیره ماند. اشكان گفت:

- چیه همدیگرو نمی شناسین؟

مهنام هم گفت:

- چرا، من با این اقای خرابكار كاملا آشنام.

هادی دستپاچه شد وگفت:

- نه نه اشتباه نكنید اصلا تقصیر من نبود.

مهنام لبخندی زد وادامه داد:

- بله من خودم متوجه شدم.

هادی نفس راحتی كشید وگفت:

- خب خدا رو شكر.

اشكان كه تا حالا ساكت بود گفت:

- من گفتم اینا چه دعوایی می خوان راه بندازن.

خندیدم وگفتم:

- نه هادی اهل دعوا بود نه مهنام خیالت راحت. راستی مهنام خاله چرا نیومد؟

- یه خورده كار داشت گفت دیرتر میام.

- باشه حالا شما بفرمایید بشینید.

وقتی همه نشستند به طرف آشپز خانه رفتم كه مهنام هم پشت سرم آمد وآرام گفت:

- مژگان جون آقا هادی چرا اومده اینجا؟

- نمی دونم فكر می كنم با خانوادش مشكل داره.

- با اون موضوعی كه پیش اومده چه طوری روش شده بیاد اینجا؟

- این حرف رو نزن. به همه گفتم به تو هم می گم، هادی مثل برادرمه. اون كه دخالتی نداشت مشكل من با حامد ونازنین بود. حالا برو بشین تا من چای بیارم.

- باشه هر طور كه راحتی.

تا پایان جشن هر كسی كه مرا گوشه ای تنها می یافت در مورد هادی سوال می كرد. وخاله زهره كه اخلاقش شبیه مادر بود گفت:

تو مثل مهشاد من خیلی كله شقی با اینجور آدما باید مثل خودشون رفتار بشه و...

اینها را می گفت واز من دور می شد. من هم سعی می كردم چیزی نگویم تا همه چیز را تحت كنترل داشته باشم. مشغول آماده كردن ظروف بودیم كه هادی كنارم نشست وگفت:

- مژگان ، یه سوالی ازت بپرسم راستشو می گی؟

با كمی مكث گفتم:

- بله، البته.

- وجود من خیلی برای خا نوادت ناراحت كنندست.

اخمی كردم وگفتم:

- كی همچین حرفی زده؟

- كسی كه نگفته اونا با نگاهشون حرفهاشون رو می زنند. احساس می كنم با حرفهایی كه در مورد من می زنن شما وخانواده شما رو اذیت می كنند.

- نه اصلا این طور نیست. اینجا خونه خودته هروقت كه خواستی می تونی بیای. حالا فكر این چیزا رو نكن بیا به من كمك كن كه از مهمون ها پذیرایی كنیم.

نگاهی به من كرد وگفت:

- چشم قربان، هرچی شما بگین.

به كمك هادی ومادر از مهمان ها پذیرایی كردم وبعد از جشن هم اتاق صباراكه مملو از عروسك واسباب بازی بود مرتب كردم. دو روز بعد بود كه هادی وسایلش را جمع كرد وآماده رفتن شد. پدر گفت:

هادی جان قول بده كه باز هم بیای وبه ما سر بزنی.

- باشه حتما، بابت این چند روز هم ازتون ممنونم.

من هم گفتم:

- اگه بری تهران نمی پرسن این چند روز كجا بودی؟

- می گم با دوستام رفتم مسافرت دیگه با بقیه ش كاری ندارن.

این را گفت از همه خداحافظی كرد ورفت. روزهای اسفند هم یكی پس از دیگری از پی هم گذشتند تا نوروز از راه برسد. دو هفته از سال جدید می گذشت كه یك روز خانم افراز كه آشنایی نزدیكی با ما وشوهرش آشنایی نزدیكی با خانواده ستوده داشت به خانه ما آمدو گفت:

- مژگان جان مامان خونه نیست؟

- نه خانم افراز، رفتند بیرون كاری داشتین؟

- ما چند روز دیگه عروسی دعوتیم.

- مباركه، ان شاءا... عروسی كی؟

با كمی مكث گفت:

- عروسیه حامد.

- به او خیره مانده بودم كه دوباره گفت:

- عزیزم باور كن نمی خوام برم ولی شوهرم اصرار داره كه بریم. اومدم به مادرت بگم

كه از من دلگیر نشه.

خودم را از آن حالت در آوردم وگفتم:

- این چه حرفیه خانم افراز، شما هركاری كه شوهرتون می گه انجام بدین. ما هم ناراحت نمی شیم مطمئن باشین.

مرا بوسید وگفت:

- قربونت بشم عزیزم، من باید برم به مامان سلام برسون.

خانم افراز خانه ما را ترك كردو من هم به اتاقم پناه بردم احساس عجیبی داشتم از ضربان قلبم شدید شده بود...


طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی