تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و چهارم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

خودم را از آن حالت در آوردم وگفتم:

- این چه حرفیه خانم افراز، شما هركاری كه شوهرتون می گه انجام بدین. ما هم ناراحت نمی شیم مطمئن باشین.

مرا بوسید وگفت:

- قربونت بشم عزیزم، من باید برم به مامان سلام برسون.

خانم افراز خانه ما را ترك كردو من هم به اتاقم پناه بردم احساس عجیبی داشتم از ضربان قلبم شدید شده بود...

از نازنین بدم می آمد كسی كه زندگی مرا نابود كرد كسی كه چنان قلب حامد را تسخیر كرد كه باعث شد او قید من وصبا را بزند. در افكار درهمم غوطه ور بودم كه زنگ خانه به صدا در آ مد. در را باز كردم و به حیاط رفتم كه صبا را از مادر بگیرم، سلام كردم وگفتم:

- خوش گذشت؟

مادر در حالی كه در ماشین را می بست گفت:

- آره عزیزم جای تو خالی، ای كاش می اومدی .

- نه مامان حوصله نداشتم صبا كه اذیت نكرد؟

- نه خیلی هم ساكت و آروم بود . اشكان كجا رفت؟

- رفت یه چیز برای شام بخره.

وقتی مادر به داخل آمد گفتم:

- امروز خانم افراز اومده بود.

- خانم افراز، خوب چیكار داشت؟

- اومده بود كه بگه......كه بگه......

- دختر چرا حرف نمی زنی منو نصف عمر كردی.

نفس بلندی كشیدم وگفتم:

- اومده بود كه بگه برای چند روز دیگه می خوان برن عروسی.

- خوب به سلامتی توكه منو كشتی.

- آخه می خوان برن عروسی حامد.

مادر سر جایش خشكش زده بود وبه من خیره شدوبا عصبا نیت گفت:

- خانم افراز چه دلیلی داشت كه بیاد اینو بگه؟

- اومد كه شما از دستش ناراحت نشین، شوهرش اصرار داره كه برن. مادر با اون هم دعوا داری؟

حرفهایم را زدم وبه اتاق رفتم، از آنجا صدای مادر را می شنیدم كه به كل خانواده ستوده بد وبیراه می گفت. آنقدر در اتاق ماندم كه اشكان آمد، نمی دانم چه سوالی از مادر پرسید كه دوباره صدایش بلند شد و گفت:

چند شب دیگه عروسی حامده اونوقت همسایه ها به ما خبر میدن می خوان برن عروسی.

واشكان هم گفت:

- مادر جان تو چیكار همسایه ها و حامد داری ؟ دیگه همه چی بین ما وخا نواده ی ستوده تموم شده.

ومادر با همان حالت ادامه داد:

- اما اگه مژگان بذاره، چند روز دیگه یكی رو میاره خونه میگه اون با همه فرق داره.

چون می دانستم منظور مادر هادی است از اتاق خارج شدم وگفتم:

- آره مادر گفتم هادی با همه فرق داره بازهم می گم. خواهش می كنم این رو قبول كنید، اگه بازهم بیاد دامغان حتما میارمش خونه چون اون با همه فرق داره.

جمله آخر را با صدای بلندتری گفتم و دوباره به اتاق بر گشتم. با صدای ما پدر كه در حیاط مشغول تعمیر ماشینش بود به داخل آمد و گفت:

- چه خبرتونه تو در وهمسایه واسمون آبرو نذاشتین. من نمی دونم دعوای هر روزتون واسه چیه، حامد یه پسری بود كه تو زندگی مژگان قرار گرفت الان هم رفت پی زندگی خودش. این بحث رو تمومش كنید دیگه.

- یعنی چی كه یه پسری بود الان هم رفت پی زندگی خودش، این وسط زندگی دخترت خراب شده، دخترت.

- من كه به زور شوهرش ندادم خودشون همدیگرو ا نتخاب كردن.

- ولی به اصطلاح آقای ستوده دوست قدیمی تو...

مادر حرفش را تمام نكرده بود كه سرو صدای همه بلند شد من هم كه از این سروصدا وحشت كرده بودم سریع در اتاق را گشودم وبه مادرم كه روی زمین افتاده بود خیره شدم. تازه وقتی حواسم جمع شد كه پدر سرم داد كشید وگفت:

- برو به اورژانس زنگ بزن.

بعد از انتقال مادر به بیمارستان پزشك معالجش گفت كه باید تا آخر هفته عمل بشود پس هر چه سریعتر اقدامات لازم را انجام بدهید. فردای آن روز پدر پول عمل را واریز كردو قرار شد یكی دو روز بعد مادر تحت عمل جراحی قرار بگیرد. بالا خره آن روز فرا رسید و مادر عمل شد چند ساعت بعد از عمل خاله زهره و مهنام به بیمارستان آمدند و مادر را از پشت شیشه ودر حالی كه بیهوش بود ملاقات كردند، مدتی در آنجاماندند وبعد رفتند. من هم روی صندلی نشسته بودم كه اشكان آمد كنارم نشست وگفت:

- خیلی خسته شدی ؟

- نه زیاد،صبا كجاست؟

- گذاشتمش خونه خاله زهره مهنام گفت كه ازش مراقبت می كنه.

 - دستش درد نكنه واقعا دختر خانمیه.

لبخند زد وگفت:

- آره خودم می دونم.

- اشكان؟

- جانم.

- تو فكر می كنی اینكه دوباره حال مامان بد شده تقصیر منه؟

- این چه حرفیه كه می زنی؟ تو كه مامان رو می شناسی به خاطر همه چی خودش رو ناراحت می كنه، اون باید زود تر از این عمل می شد همون روزی كه برای پیمان حالش بد شد. حالا بلند شو بریم.

- كجا؟

- خاله زهره برامون غذا درست كرده، روبروی بیمارستان یه پارك هست بیا بریم اونجا.

بلند شدم و به همراه اشكان به پارك رفتیم غذایمان را خوردیم و دوباره به بیمارستان برگشتیم. به اصرار اشكان به خانه رفتم تا كمی استراحت كنم،




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی