تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و پنجم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 02:46 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


- اشكان؟

- جانم.

- تو فكر می كنی اینكه دوباره حال مامان بد شده تقصیر منه؟

- این چه حرفیه كه می زنی؟ تو كه مامان رو می شناسی به خاطر همه چی خودش رو ناراحت می كنه، اون باید زود تر از این عمل می شد همون روزی كه برای پیمان حالش بد شد. حالا بلند شو بریم.

- كجا؟

- خاله زهره برامون غذا درست كرده، روبروی بیمارستان یه پارك هست بیا بریم اونجا.

بلند شدم و به همراه اشكان به پارك رفتیم غذایمان را خوردیم و دوباره به بیمارستان برگشتیم.


. به اصرار اشكان به خانه رفتم تا كمی استراحت كنم، اما اول به خانه خاله زهره رفتم ومی خواستم صبا را به خانه ببرم كه مهنام گفت:

- مژگان جون اشكان كجاست؟

- پیش مامانه، من یه استراحتی می كنم بعد می رم وجامو باهاش عوض می كنم.

- تو بمون پیش صبا من میرم بیمارستان.

- نه مهنام جون تو زحمت نكش ...

- نه با با زحمتی نیست. تو بمون پیش دختر گلت.

از خاله زهره و مهنام تشكر كردم وآنجا را ترك كردم. حدودا ساعت 2 بود كه

به خانه رسیدم . هنوز پدر نیامده بود،‌ سریع غذایش را آماده كردم و صبا را خواباندم ومنتظر پدر شدم. اما این انتظار خیلی طولانی شده بود. ساعت 4:15 بود اما هنوز پدر به خانه برنگشته بود. كمی در حیاط قدم زدم وروی پله نشستم كه بالاخره پدر آمد. به سمت پدر رفتم وگفتم :

-  پدر چقدر دیر كردین من نگران شدم.

 - معذرت می خوام رفتم بیمارستان، فراموش كردم بهت تلفن كنم البته فكر می كردم رفتی خونه خاله زهره، ناهار خوردی؟

- بله با اشكان یه چیزی خوردم، شما چی؟

- من كه چیزی نخوردم.

- تا شما لباستون رو عوض كنید من هم غذاتون رو گرم می كنم.

غذای پدر را گرم كردم و به روی میز چیدم، كنارش نشستم وگفتم:

- با دكتر صحبت كردین؟

- آره گفت سه هفته ای باید تحت نظر باشه بعد ان شاءا... مرخص می شه.

همچنان نگران به پدر نگاه می كردم كه دوباره گفت:

- تو نگران نباش، بعد از عمل دیگه از این اتفاق ها نمی افته.

- امید وارم، اشكان چیكار می كرد؟

- مهنام پیشش بود. اشكان می خواست بره سر كار، مهنام هم گفت تا شب پیش مادرت می مونه...

روز های هفته به سرعت گذشت و سه هفته تمام شد. بعد از آن هم یكی دو هفته گذشت تا مادر كاملا بهبود پیدا كرد و توانست كارهایش را خودش انجام دهد. یك شب كه مشغول مرتب كردن كمد اتاقم بودم چشمم به آلبوم عكس هایم افتاد، خیلی وقت بود كه به آن نگاه نكرده بودم، درست از وقتی كه از حامد جدا شدم. چند صفحه از آلبوم را ورق زدم وبه عكس های گردشمان در دامغان رسیدم. می خواستیم هر سال سالگرد ازدواجمان را به آنجا برویم اما نشد. به عكسی از حامد كه در میان گلها ایستاده بود نگاه كردم وبه یاد حرفش لحظه ای خندیدم:

- البته این منظره قشنگ نیست چون من این وسط ایستادم قشنگ شده.

خندیدم وگفتم:

- حامد، خیلی از خودت تعریف می كنی.

معترضانه گفت:

- یعنی تعریف ندارم؟

با حالت تمسخر آمیزی گفتم:

- چرا خیلی هم تعریف داری..

- مسخرم می كنی؟

این را گفت و به دنبالم دوید...

با صدای مادر از آن حالت بیرون آمدم كه می گفت:

- مژگان بیا صبا داره گریه می كنه.

به سراغ صبا رفتم غذایش را دادم، مدتی در كنارش ماندم و بعد به اتاقم برگشتم. دوباره آلبوم را ورق زدم تا به عكس های عروسی ام رسیدم. من با لباس سفید در كنار حامد، امادر آلبوم حامد كس دیگری جایم را گرفت. همانطور به عكسها نگاه می كردم كه اشك هایم بر گونه ام سرازیر شد. در خیال خود بودم كه اشكان بدون اطلاع وارد اتاق شد. قبل از اینكه كاری بكنم مرا با همان حالت دید، كنارم نشست وگفت:

- خواهر من چرا اینقدر خودت رو اذیت می كنی؟ همونطور كه پدر گفت حامد یه پسری بود كه توی زندگیت قرار گرفت الان هم رفت پی كارش. اون داره شاد وسر حال زندگیشو می كنه ولی تو اینجا نشستی و داری غصه می خوری.

- می گی چیكار كنم وقتی می بینم زندگیم خراب شده. درسته یه سال از هم جدا شدیم ولی فكرش یك لحظه ام راحتم نمی ذاره.

- اما تو زندگی جدیدی رو شروع كردی، فكر می كنی انسان برای چی به وجود اومد، برای اینكه زندگی كنه شكست هارو هم جبران كنه، نباید با نا امیدی زندگی كنی این نا امیدی باعث می شه كه شكست های بعدی رو هم متحمل بشی. درسته تو زندگی با حامد رو از دست دادی ولی زندگی با صبا وبقیه رو ازدست ندادی.

اشكان حرف میزد و من همچنان به حرفهایش گوش می كردم.

- این طوری هم نشاط رو از صبا می گیری هم از خودت.

با نوك انگشتش اشكهایم را پاك كرد و گفت:

- حالا بلند شو از اتاق بیا بیرون دیگه هم به این آلبوم دست نزن.




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی