تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و ششم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

اما تو زندگی جدیدی رو شروع كردی، فكر می كنی انسان برای چی به وجود اومد، برای اینكه زندگی كنه شكست هارو هم جبران كنه، نباید با نا امیدی زندگی كنی این نا امیدی باعث می شه كه شكست های بعدی رو هم متحمل بشی. درسته تو زندگی با حامد رو از دست دادی ولی زندگی با صبا وبقیه رو ازدست ندادی.

اشكان حرف میزد و من همچنان به حرفهایش گوش می كردم.

- این طوری هم نشاط رو از صبا می گیری هم از خودت.

با نوك انگشتش اشكهایم را پاك كرد و گفت:

- حالا بلند شو از اتاق بیا بیرون دیگه هم به این آلبوم دست نزن.



قصد رفتن داشت كه گفتم:

- تو آدم رو به زندگی امید وار می كنی.

- من فقط واقعیت رو گفتم. تو باید حقیقت رو قبول كنی.

- هرچی تو بگی داداش كوچولوی من.

- یه موقع جلوی مهنام اینطوری نگی، اونو به اشتباه میندازی.

خندیدم وگفتم:

- درسته تو شوهر اونی ولی برای من همون داداش كوچولویی.

- با شه، خواهر بزرگ. بلند شو دیگه.

یك ماه بعد بساط عروسی اشكان را بر پا كردیم و آن دو بعد از یك سال نامزدی، ازدواج كردند. مراسم ازدواجشان به شكوه هر چه تمام تر برگزار شد. از اینكه میدیدم اشكان در كنار مهنام خوشحال است ، از صمیم قلبم شاد می شدم. آخر جشن بود كه كنار اشكان ایستادم او را بوسیدم و در حالی كه بغض كرده بودم گفتم:

- خیلی دلم برات تنگ می شه.

- تو رو خدا گریه نكن من هم گریه م می گیره. من كه راه دوری نمی رم همین تهران

خودمونه، البته قبلش می رم شمال واسه ماه عسل. قول بده كه تو خونه تنهایی غصه نخوری. میام تو رو هم می برم تهران.

- زحمت نكش چون من پامو تو تهران نمی ذارم.

- هر جور راحتی .

گرم صحبت با اشكان بودم كه مهنام به ما اضافه شد. مدتی در حیاط قدم زدیم كه خاله زهره آمد وگفت:

- بچه ها چای آمادست بیاین بخورین كه باید زود تر حركت كنید.

متعجب به اشكان گفتم:

- مگه همین امشب می خواین حركت كنید؟

خاله زهره گفت:

- من هم می گم صبح راه بیافتین، ولی قبول نمی كنن.

اشكان خندید وجواب داد:

- تو شب رانندگی كردن بیشتر حال میده.

شانه هایم را بالا انداختم و دیگر چیزی نگفتم. به داخل رفتیم، چایمان را خوردیم وبعد از یك ساعت مهنام واشكان آماده رفتن شدند. از اینكه تنها برادرم از من دور می شد ناراحت بودم. وقتی اشكان قیافه در هم مرا دید چینی بر پیشانی اش آورد وگفت:

- مژگان تو به من قول دادی.

-لبخندی زدم وگفتم:

- هنوز رو قولم هستم. فقط نگرانم كه تو شب میری مسافرت.

- نگران نباش هیچ اتفاقی نمی افته.

اشكان ومهنام از همه خداحافظی كردند وبه راه افتادند. بعد از اینكه ماشین آنها از كوچه خارج شد مهشاد دستش را دور گردنم گذاشت و مرا به داخل هدایت كرد. او در اتاق نشست و من هم مو و صورت آرایش شده ام را شستم و بعد به سراغ مادر رفتم كه در آشپزخانه نشسته بود رفتم و گفتم:

- مامان صبا رو خوا بوندی؟

 - آره پیش خاله خوا بیده. تو هم برو بخواب ساعت 3نصف شبه.

- باشه مامان شب بخیر.

موقع خواب بود كه مهشاد گفت:

- فردا می خوای بری سر كار؟

- نه، مدتهاست كه سر كار نمی رم.

- چرا؟

- احساس كردم باید بیشتر پیش صبا بمونم.

- آره كار خوبی كردی.

وبعد دراز كشیدم وآرام آرام به خواب رفتم. صبح تقریبا ساعت 7 بود كه از خواب بیدار شدم، ومستقیم به سراغ مادر و خاله رفتم كه در آشپزخانه صبحانه می خوردند. سلام كردم وگفتم:

- اشكان هنوز زنگ نزده؟

نه عزیزم، حتما الان یه جایی خوابیدن، تو بیا صبحونتو بخور .

- باشه مامان.

دست وصورتم را شستم ، صبحانه را هم خوردم و بعد دو ساعت دیگر هم منتظر تلفن اشكان شدم. نگران و مضطرب به مادر گفتم:

- مامان چرا تلفن نزده می ترسم اتفاقی افتاده باشه؟

خاله جواب داد:

- به دلت بد راه نده عزیزم. من مطمئنم كه زنگ می زنن.




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی