تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و هفتم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

اشكان هنوز زنگ نزده؟

نه عزیزم، حتما الان یه جایی خوابیدن، تو بیا صبحونتو بخور .

- باشه مامان.

دست وصورتم را شستم ، صبحانه را هم خوردم و بعد دو ساعت دیگر هم منتظر تلفن اشكان شدم. نگران و مضطرب به مادر گفتم:

- مامان چرا تلفن نزده می ترسم اتفاقی افتاده باشه؟

خاله جواب داد:

- به دلت بد راه نده عزیزم. من مطمئنم كه زنگ می زنن.



هنوز نیم ساعتی نگذشته بود كه زنگ تلفن به صدا در آمد. مادر گوشی را برداشت و

شروع به صحبت كرد:

- شما كجایین دلمون هزار راه رفت؟

همچنان به مادر كه در حال صحبت با اشكان بود نگاه می كردم كه خاله زهره كنارم نشست وگفت:

- دیدی گفتم ناراحت نباش، این هم آقا اشكان.

مادر گوشی را قطع كرد و به سمت ما آمد وگفت:

- اشكان گفت ما صحیح وسالمیم. به مژگان هم بگو را نندگی تو شب خیلی حال داد. لبخند زدم وگفتم:

- خب خدا رو شكر.

بعد از تلفن اشكان با خیال راحتتری به كارهایم رسیدگی كردم. غروب صبا را آماده كردم و به همراه مهشاد به پارك رفتیم. ما روی یك نیمكتی نشستیم و صبا هم مشغول بازی شد. مهشاد گفت:

- چه هوای خوبیه خیلی وقته كه بیرون نیومدم.

در حالی كه چشم از صبا كه تنها سه سالش بود بر نمی داشتم گفتم:

- آره من هم همینطور. مهشاد؟

- بله؟

- تو دلت برای مهنام تنگ شده؟

- نه زیاد. تو چی؟

- من كه خیلی دلم براشون تنگ شده.

- به همین زودی؟

- آره ، نمی دونم چرا ، بعداز جدایی از حامد اون تنها كسی بود كه نمی ذاشت من غصه بخورم . بعد از اینكه اون بره تهران نمی دونم چیكار كنم .

- غصه نخور عادت می كنی .

- خدا كنه ، حالا پاشو بریم هوا داره تاریك میشه. 

به همراه مهشاد وصبا به خانه برگشتیم. آن شب پختن غذا را خودم بر عهده گرفتم و به كمك مهشاد وخاله میز غذا را چیدم . سر میز غذا پدرم از احمد درمورد كارش پرسید واحمد هم كه واقعا مرد خوش برخوردی بود با حوصله جواب سوال های متعدد پدر را می داد. یك ربع از صحبت های پدر واحمد می گذشت كه گفتم :

- خیلی در مورد كار صحبت كردیم ، بیاین بحث رو عوض كنیم.

مهدی كه تازه سرباز بود گفت:

- جك بگیم.

لبخندزدم وگفتم:

- جای اشكان خالی ، هروقت موضوعی برای صحبت كردن نداشت ، جك تعریف می كرد.

پدر در حالی كه یك لیوان آب برمی داشت گفت:

- پس مهدی جان تعریف كن .

مهدی شروع به صحبت كردوكم كم تا آخر غذا هر كدام ازما یك جك تعریف كردیمو خندیدیم. مهدی ومهشاد كمك كردند وظروف شام را جمع كردیم. مدتی گذشت و خاله وبقیه برای رفتن آماده شدند. رو به خاله كردم وگفتم:

- خب شب می موندین.

- دستت درد نكنه عزیزم. از غذای خوشمزتم ممنون.

مهشاد، مهدی واحمد هم تشكر كردند ورفتند. در این مدت سعی كردم بیشتر وقتم را با صبا بگذرانم و با او به گردش و خرید بروم. بالا خره یك هفته تمام شد و اشكان ومهنام دوباره به دامغان بازگشتند. اشكان گفت:

- تو این مدت نبودم مشكلی كه پیش نیومده؟

كنارش نشستم و گفتم:

- نه بابا چه مشكلی، خب از مسافرت تعریف كن، خوش گذشت؟

- عالی بود جات خالی.

- حالا كی قراره بری تهران؟

- من یكی دو روز دیگه میرم ولی مهنام رو یه هفته دیگه می برم.

آن شب شام خانه خاله زهره دعوت بودیم. شب خیلی خوبی بود. مهنام در این یه هفته انگار زیبا تر شده بود، رو به او كردم وگفتم:

- مهنام جون سفر یه هفته ای بهت ساخته.

مهدی با نوك انگشتا نش به میز زد وگفت:

- بزنم به تخته خوشگل شدی.

اشكان در حالی كه قاشقی از غذا در دهانش می گذاشت گفت:

- خوشگل بود.

مهشاد خندید وگفت:

- تو تعریف نكنی كی بكنه؟

و اشكان دوباره گفت:

- من.

هر پنج نفرمان با هم خندیدیم كه مادر گفت:

- شماها چی دارین به هم می گین؟

اشكان گفت:

- هیچی مادر جان داریم از هم دیگه تعریف می كنیم.

مهدی با تعجب به اشكان نگاه كرد وگفت:

- از هم دیگه !؟

اشكان با دست به پهلوی مهدی زد وگفت:

- پس چی؟ دارم از خودم تعریف می كنم؟

مادر هم لبخند زد و از آشپزخانه خارج شد. بعد از غذا دو ساعتی در آنجا ماندیم بعد هم به همراه مهنام به خانه بر گشتیم. صبح مادر همه ی وسایل مورد نیاز اشكان را آماده كرد تا او با خود به تهران ببرد.اشكان هم همینطور كنار دستش نشسته بود ودستور می داد:

- مامان لطفا خوراكی زیاد بده.




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی