تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و هشتم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : یکشنبه 30 فروردین 1394 | 01:23 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

بعد از غذا دو ساعتی در آنجا ماندیم بعد هم به همراه مهنام به خانه بر گشتیم.

صبح مادر همه ی وسایل مورد نیاز اشكان را آماده كرد تا او با خود به تهران ببرد.اشكان هم همینطور كنار دستش نشسته بود ودستور می داد:

- مامان لطفا خوراكی زیاد بده.

- مگه می خوای بری بیابون؟

- نه مامان حوصله خرید ندارم.

- مثلا تو می خوای اونجا زندگی كنی یعنی چی كه حوصله خرید ندارم.

- البته تازمانی كه تنهام، وقتی مهنام بیاد وضع فرق می كنه.

فردای آن روز ودر یك صبح تابستا نی اشكان ابتدا به همرا مهنام به خانه خاله رفت تا خدا حافظی كند بعد هم عازم تهران شد. همان روز مهشاد هم برای خدا حافظی به خانه ما آمد. وقتی در را باز كردم مهشاد با چهره خندان گفت:

- سلام سلام.

- سلام مهشاد خوبی؟

 - آره من خوبم، ولی انگار تو اصلا خوب نیستی.

- چراخوبم خب چه خبر؟

- هیچی فقط اومدم خداحافظی كنم، حالا تعارف نمی كنی بیام تو؟

- معذرت می خوام بفرما، چقدر زود می خوای بری؟

- زود چیه نزدیك به یك ماهه كه اینجام

مهشاد دو ساعتی در خانه ما بود و بعد، از من و مادر خدا حافظی كرد ورفت. در این یك هفته اشكان هر روز به ما زنگ می زدو وبعد از یك هفته هم مهنام را با خود به تهران برد. من هم بدون اینكه اتفاق خاصی در زندگی ام بیافتد یك سال دیگر را به همراه خانواده ام سپری كردم. چون كار اشكان سخت بود نمی توانست زود به زود مرخصی بگیرد و در این یك سال فقط با تلفن با هم در ارتباط بودیم، اما مادر و پدرم و صبا هر از گاهی به آنها سر می زدند. یك روز در اتاق نشسته بودم و با صبا بازی می كردم كه اشكان زنگ زدسلام كرد وگفت:

- ده روز مرخصی گرفتم تا بیام دامغان دلم برای همتون تنگ شده.

- ما هم دلمون براتون تنگ شده حالا مرخصیت از كی شروع می شه؟

- از سه روز دیگه. راستی خبرهای جالب ولی ناراحت كننده ای برات دارم.

متعجب گفتم:

- ناراحت كننده؟ در مورد كیه؟

خندید وگفت:

- پشت تلفن نمیشه باید بیام اونجا برات تعریف كنم.

دقیقا چهار روز بعد یعنی روز پنجشنبه بود كه اشكان و مهنام به دامغان آمدند. از دیدنشان واقعا خوشحال شدم. آنها شب اول را در خانه ما بودندو من در هر فرصتی از اشكان در مورد خبر مهمش می پرسیدم ولی هر بار می گفت:

- باشه یه وقت دیگه.

- اشكان نكنه داری سر كارم میذاری؟

 - باور كن خبرم مهمه. سر كارتم نمیذارم.

- پس بگو دیگه.

- نه الان وقتش نیست.

شبهای بعد هم خانه خاله زهره و عمویم دعوت بودیم و تقریبا موضوع را فراموش كرده بودم. اما یك شب كه تنها در ا تاق نشسته بودم اشكان به اتاقم آمد و كنار تختم نشست وگفت:

- می خوای اون خبر مهم رو بهت بگم؟

 با هیجان به او نگاه كردم وگفتم:

- آره خیلی مشتاقم كه بشنوم، خبرت در مورد كیه؟


طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی