تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت بیست و نهم رمان من (عاشق بیگانه خو)
تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


یك روز در اتاق نشسته بودم و با صبا بازی می كردم كه اشكان زنگ زدسلام كرد وگفت:

- ده روز مرخصی گرفتم تا بیام دامغان دلم برای همتون تنگ شده.

- ما هم دلمون براتون تنگ شده حالا مرخصیت از كی شروع می شه؟

- از سه روز دیگه. راستی خبرهای جالب ولی ناراحت كننده ای برات دارم.

متعجب گفتم:

- ناراحت كننده؟ در مورد كیه؟

خندید وگفت:

- پشت تلفن نمیشه باید بیام اونجا برات تعریف كنم.

دقیقا چهار روز بعد یعنی روز پنجشنبه بود كه اشكان و مهنام به دامغان آمدند. از دیدنشان واقعا خوشحال شدم. آنها شب اول را در خانه ما بودندو من در هر فرصتی از اشكان در مورد خبر مهمش می پرسیدم ولی هر بار می گفت:

- باشه یه وقت دیگه.

- اشكان نكنه داری سر كارم میذاری؟

 - باور كن خبرم مهمه. سر كارتم نمیذارم.

- پس بگو دیگه.

- نه الان وقتش نیست.

شبهای بعد هم خانه خاله زهره و عمویم دعوت بودیم و تقریبا موضوع را فراموش كرده بودم. اما یك شب كه تنها در ا تاق نشسته بودم اشكان به اتاقم آمد و كنار تختم نشست وگفت:

- می خوای اون خبر مهم رو بهت بگم؟

 با هیجان به او نگاه كردم وگفتم:

- آره خیلی مشتاقم كه بشنوم، خبرت در مورد كیه؟

- در مورد حامد وخانوادش. نازنین رو یادته؟

- مگه میشه فراموشش كنم.

اشكان با كمی مكث گفت:

- مهریه شو گذاشته اجرا، یعنی حامد باید زندگیشو بفروشه تا دوهزارتا مهریه نازنین رو بده.

متعجب گفتم:

- یعنی این كار رو میكنه؟

- باید بكنه،‌در غیر این صورت باید بره زندان. حالا خبرم ناراحت كننده بود؟

- نمی دونم، یه روز اون زندگیمو نابود كرد حالا نوبت خودشه. حالا كی این حرفها رو بهت گفته؟

- هادی، هر وقت بیكار میشه میاد به ما سر میزنه، اون هم وضعیت خوبی نداره.

- چرا مگه اتفاقی افتاده؟

- هنوز با خانوادش مشكل داره، مخصوصا بعد از این اتفاق. دفعه آخری كه اومد خونمون سیگار می كشید، قیافش واقعا بهم ریخته بود.

همانطور متعجب بودم كه اشكان گفت:

- حالا بی خیال، بیا بریم شام بخوریم.

بدون توجه به حرف اشكان. گفتم:

- میشه كه این دفعه هادی رو دیدی بگی بیاد دامغان؟

كمی فكر كرد وگفت:

- یه چند ماهی می خواست بره شیراز، واسه كار پدرش، ولی باشه وقتی دیدمش میگم بیاد. راستی مامان رو چیكار می كنی؟

دست اشكان را گرفتم وبلند شدم:

- نمی دونم یه كاریش می كنم.

موقع شام خوردن اصلا حواسم سر جایش نبود با غذایم بازی می كردم كه اشكان گفت:

- اینقدر فكر نكن غذاتو بخور.

لبخند زدم و گفتم:

- فكر نمی كنم، اشتها ندارم.

فردای آن روز به همراه اشكان ، مهنام وصبا به بیرون از خانه رفتیم، اشكان اصرار داشت تا بعد از مدتها شهر را كامل ببیند ، بنا براین تا شب به خرید وگشت وگذار در شهر پرداختیم. ما به خانه برگشتیم اما اشكان چند ساعتی به دیدن دوستانش رفت. چند روز بعد هم قصد عزیمت به تهران را داشتند كه مادر گفت: 

- اشكان جان دوباره چند هفته مرخصی بگیر بیا، می خواییم بریم مشهد.

- نه مامان خانم، دیگه به این زودی به من مرخصی نمیدن، خودم دوست داشتم بیام مشهد ولی قسمت نبود ان شاءا... دفعه بعد. اگه رفتین به مهشاد سلام برسون و از طرف من و مهنام هم زیارت كنید.

مادر آنها را بوسید وگفت:

- باشه عزیزم از طرف هردوتون دعا می كنم.




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی