تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت سی ام رمان من (عاشق بیگانه خو)
تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 02:35 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


- اشكان جان دوباره چند هفته مرخصی بگیر بیا، می خواییم بریم مشهد.

- نه مامان خانم، دیگه به این زودی به من مرخصی نمیدن، خودم دوست داشتم بیام مشهد ولی قسمت نبود ان شاءا... دفعه بعد. اگه رفتین به مهشاد سلام برسون و از طرف من و مهنام هم زیارت كنید.

مادر آنها را بوسید وگفت:

- باشه عزیزم از طرف هردوتون دعا می كنم.

مهنام گفت:

- مادر جان اگه رفتین مشهد مهشاد رو با خودتون بیارین بعد هم یه مدت بیاین تهران،‌ خیلی وقته مهشاد رو ندیدم، دلم براش تنگ شده.

مادر خندید وگفت:

- باشه دخترم حتما راضیش می كنم كه بیاد.

        آنها به تهران رفتند و ما هم یك هفته بعد راهی مشهد شدیم. ساعت حدودا هشت شب بود كه ما به خانه مهشاد رسیدیم. خستگی راه را در آنجا برطرف كردیم و صبح به اتفاق خانواده به سمت حرم مطهر امام رضا(ع) حركت كردیم. وقتی از دور چشمم به گنبد طلایی امام رضا (ع) افتاد حال عجیبی پیدا كردم. بعد از عروسی مهشاد یعنی پنج سال پیش، دیگر به مشهد نیامده بودم. چند ساعتی را كه در حرم بودم حال و هوای تازه ای پیدا كردم. بعد از زیارت هم به جاهای دیدنی مشهد رفتیم، و تقریبا دو هفته را به همین منوال گذراندیم. موقع برگشتن به هر زحمتی بود مهشاد را با خود به دامغان آوردیم.

شب در خانه نشسته بودم و به مادر كمك می كردم تا وسایلی كه از مشهد آورده بود را مرتب كند كه تلفن زنگ خورد، قبل از اینكه بلند شوم صبا گوشی را برداشت و شروع به صحبت كرد، كنارش ایستادم وگفتم:

- كیه دختر گلم؟

گوشی را به من داد وگفت:

- دایی جونه.

گوشی را برداشتم وگفتم:

- سلام آقا اشكان،  خوبی ؟مهنام خوبه؟

 - ممنونم، شما چطوری، زیارت قبول، كی برگشتین؟

- جای شما دو تا خالی، ما دیشب اومدیم.

اشكان ادامه داد:

آخر هفته میاین تهران دیگه؟

- معلوم نیست.

اشكان لحنش را تغییر داد وگفت:

- باور كن اگه نیاین ناراحت میشم، مخصوصا تو.

خندیدم وگفتم:

- سعی می كنم كه بیام.

- باشه ، به همه سلام برسون ، بامهنام صحبت كن . خداحا فظ.

مهنام گوشی را برداشت، مدتی صحبت كردیم وموقع قطع كردن گفتم:

-  مهشاد هم دامغانه یادت نره بهش زنگ بزن.

مهنام ذوق زده شد وگفت:

- واقعا راضی شده كه بیاد.

خندیدم و جواب دادم:

- مگه میشه مامانم بزنه زیر قولش.

از مهنام خداحافظی كردم وكنار بقیه نشستم. مادر گفت:

- اشكان چی می گفت:

- گفت اگه نیاین تهران ناراحت میشه.

 پدر روزنامه را از جلوی صورتش كنار زد و از بالای عینكش نگاهی به مادر كرد وگفت:

 - شما تازه از سفر برگشتین باز می خواین برین مسافرت؟

مادر خندید وگفت:

- اگه شما اجازه بدین امسال تابستون فقط می خواییم بگردیم.

پدر دوباره روزنامه را جلو صورتش گرفت وگفت:

- خوا هش می كنم، اجازه ما هم دست شماست.


طبقه بندی: رمان،
برچسب ها: رمان، مهرنوش،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی