تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت نهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : جمعه 8 دی 1391 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

- مژگان جون حالا كه تنهاییم ، كاری نكن كه دوباره با هم قهر كنیم. بیا راجع به

چیزهای دیگه با هم حرف بزنیم.

- باشه، حالادر مورد چی حرف بزنیم؟


- بیا یك شعر از سهراب بخونیم. من یكی از شعر هاشو حفظم.

وبا صدایی دلنشین شروع به خواندن كرد:

 

         به سراغ من اگر می آیی

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی ست.

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی ست

كه خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاك.

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست

                                                                   كه صبح                                                         

بر سر معراج شقایق رفتند.

          پشت هیچستان چتر خواهش باز است.

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست

ودر این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری ست.

         به سراغ من اگر می آیی

              نرم و آهسته بیا

                     مبادا كه ترك بر دارد چینی نازك تنهایی من. 

هردو لبخند زدیم و حامد گفت:

- یادته بعد نامزدیمون كه رفته بودیم كنار دریا این رو با هم خوندیم؟           

 - آره یادش بخیر چه روز های شادی داشتیم.                                                                  

درهمین حال بود كه صدای گریه ی صبا در آمد حامد گفت:

- امابا بودن صبا شادیمون دو برابر میشه.

- قصد بلند شدن داشتم كه حامد از جایش بلند شد و گفت:

- تو بشین من میرم دخترمو میارم.

معترضانه گفتم:

-  دخترمو؟

- نه، نه ببخشید، دخترمونو.            

 لبخند زد و به سمت اتاق صبا رفت. وقتی صبا را آورد گفت:

- نازنین خیلی صبا رو دوست داره.

سری تكان دادم و گفتم:

- حامد خواهش می كنم الان در مورد اون صحبت نكن.

- در مورد كی؟ نازنین؟

- آره دیگه.

- آخه خانمی تو چه پدر كشتگی با نازنین داری؟

- هیچی، فقط یه امشب در موردش حرف نزن، دوست دارم صحبتامون صمیمی و خونوادگی باشه، نمی خوام حرف غریبه ها رو بزنیم.

- ولی نازنین كه غریبه نیست.

- در هر صورت .                                                                             

حامد دیگر چیزی نگفت و مشغول بازی با صبا شد. درست یك هفته بعد بود كه برای هما خواستگار آمد. حامد می گفت:                                              

- پسره خوبیه تازه وضع مالی بسیار خوبی داره ، پسره با پدرش یك كارخونه داره، اسمش هم سامانه . سامان یگانه، خیلی هم خوش تیپه.

لبخند زدم و گفتم:

- حالا جواب عروس خانم چیه؟

- همه راضین اماهما خانم یه خورده ناز می كنه، بااین حال یك ماه وقت خواستن.

این حرف را وقتی گفت كه به اتاق صبا رفته بود. وقتی از اتاق بیرون آمد گفتم:

- خب بعد چی؟

- هیچی، امروز داشتیم در باره اش حرف می زدیم. هما خانم پاشو تویه كفش كرده كه حتما مهریه اش باید اندازه تاریخ تولدش باشه. همانطور كه شام را آماده می كردم گفتم:

- هما، همسن منه، پس میشه سال 1358.

با تعجب ادامه دادم:

- اون این همه سكه می خواد؟

حامد سر جایش نشست و گفت:

- آره ، گرچه برای پسره این مقدار سكه هم زیاد نیست...

میان حرفش پریدم و گفتم:                                                                

- اما حامد مهریه زیاد كه برای هما خوشبختی نمیاره.

-  می دونم، ولی یكی نیست اینارو به هما بگه.                                      

شام را كشیدم و مشغول خوردن شدیم كه تلفن به صدا در آمد. حامد از جایش بلند شد و به طرف تلفن رفت.در حالی كه به دهان صبا غذا می دادم به حرف های حامد هم گوش كردم اما چیزی از حرف هایش نفهمیدم ، فقط چند كلمه نا مفهوم:

-چه خبر شده...؟ خب الان حالشون چطوره.....؟ باشه حتما... فردا؟ باشه، باشه

سلام برسون خداحافظ.

- كی بود حامد؟

- یكی از دوستام بود.

- اتفاقی افتاده؟

- نه بابا، چیزی نشده تو شامت رو بخور.

حدودا یك ساعت بعد بود كه با یك ظرف میوه وارد اتاق شدم و جلوی حامد كه به یك جا خیره شده بود گذاشتم،كنارش نشستم و گفتم:

-  چیه تو فكری ؟

چند لحظه ای به من نگاه كرد و گفت:

- مژگان ، یه چی می خوام بهت بگم ولی می ترسم ناراحت بشی.

- چی شده حامد مربوط به اون تلفنه؟

- آره، اشكان بود كه تلفن كرد. مامان حالش بعد شد بردنش بیمارستان، زنگ زد كه تو بری چند روزی از مادرت مراقبت كنی.    

 توانایی هیچ كاری را نداشتم، سرم به شدت درد گرفته بود به همین خاطر زود به اتاق رفتم تا بخوابم اما تمام شب بیدار بودم.                                                                            

آرزو می كردم زودتر صبح شود و من به دامغان بروم اما انگار شب قصد رفتن و صبح قصد آمدن نداشت. بالا خره هوا روشن شد، ساعت تقریباهفت و نیم بود كه از رختخواب بیرون آمدم . تمام وسایل مورد نیاز خود و صبا راجمع كردم، صبحانه را آماده كردم و بعد صبا و حامد را از خواب بیدار كردم. سریع صبحانه خوردیم و آماده رفتن شدیم . حامد رو به من كرد و گفت:

- عزیزم همه چی رو بر داشتی ؟

- نمی دونم چون اصلا روی كارهام تمركز ندارم.

- ان شاءالله مامان زودتر خوب میشه، تو هم انقدر خودت رو اذیت نكن .

به كمك حامد وسایلم را در ماشین گذاشتم وبه سمت ترمینال حركت كردیم . بین راه بود كه از حامد پرسیدم:

- اشكان نگفت كه واسه چی حال مامان بد شد؟

- نه چیزی نگفت، شاید دوباره قلبش...

بین حرف هایش پریدم و گفتم:

- به این پسره بی فكر می گم مواظب مامان باش ولی گوشش بدهكار نیست.

- خب اشكان چكار كنه ، قلب هركی تو سینه خودشه ، خودش هم باید مواظبش باشه.

چون بحث كردن با حامد را بی فایده می دیدم به ناچار ساكت شدم تا به ترمینال رسیدیم.از ماشین پیاده شدیم و خودمان را به اتوبوس رساندیم حامد گفت: - مواظب خودت وصبا باش ، تا هر وقت كه خواستی بمون من میرم خونه ی مادرم. به اشكان و مامان و بابا هم سلام برسون . راستی برام تند تند زنگ بزن چون دلم خیلی براتون تنگ میشه.

من هم لبخند زدم و با نگرانی گفتم :

- توهم مواظب خودت باش، از خانم و آ‌قای ستوده عذ ر خواهی كن و وضعیت من رو هم براشون توضیح بده، سعی می كنم زودتر برگردم.

حامد صبا را بوسید و به من داد و خدا حافظی كرد. من هم آرام سوار اتوبوس شدم و به سوی دامغان به حركت در آمدم. حدودا ساعت یازده و نیم بود كه به دامغان رسیدم.                                                                                

وقتی از ماشین پیاده شدم متوجه اشكان شدم كه منتظر من بود. با دیدن لباس مشكی كه پوشیده بود شوكه شدم. جلو آمد و سلام كرد و صبا را از من گرفت. در حالی كه سوار تاكسی می شدیم پرسیدم:

- حال مامان چطوره آوردینش خونه؟

- مگه حامد بهت نگفت كه مامان رو بردن سی . سی. یو. (CCU).

-  واسه قلبش؟ دكتر كه گفت مراقبش باشین و تنهاش نذارین. حالا تو چرا لباس

مشكی پوشیدی؟

- آره ، نمی شناسیش؟ پسر اشرف خانم همسایمون ، همون هم بازی بچگیم،

- آهان ، فهمیدم . فوت كرده؟

- آره با زنش تو ی تصادف مردن.

سری از تاسف تكان دادم و گفتم: خدا رحمتشون كنه. ولی اگه قرار باشه به خاطرهمه انقدر خودش رو عذاب بده دیگه هیچی ازش باقی نمی مونه.

  وقتی به خانه رسیدیم غذای صبا را دادم و او را به اشكان سپردم و خودم به سمت بیمارستان حركت كردم. با گام های بلند به داخل بیمارستان رفتم، سریع خودم را به خاله زهره كه روی صندلی نشسته بود رساندم و بعد از احوال پرسی كنارش نشستم :

- خاله، حال مامان چطوره؟                                                               

- دكتر گفت حالش از دیروز بهتر شده، الان هم كه می بینی تو سی. سی. یو بستریه خب، خاله جان صبا حالش خوبه ؟ حامد چی، اون هم اومده دامغان؟

- همه خوبن، حامد كار داشت به خاطر همین من تنها اومدم.           

از جایم بلند شدم و كمی جلوتر رفتم تا از پشت شیشه به مادر نگاه كنم. همان جا ایستادم وبه خاله گفتم:

- مهنام كجاست از مهشاد خبر دارین؟

- مهنام خونه ست چند تا از دوستاش می خواستن بیان پیشش، مهشاد هم كه مشهده ، معلوم نیست شوهرش احمد كی وقت می كنه اون رو بیاره دامغان.

- راستی خاله فراموش كردم این رو از اشكان بپرسم، بابا مغازست ؟

- آره عزیزم .

- پس من یه سر بهش می زنم ، زود هم بر می گردم .

- باشه مژگان جان برو من اینجا هستم.

صورت خاله را بوسیدم و ار او خداحافظی كردم. از بیمارستان كه بیرون آمدم سوار تاكسی شدم و به سمت محل كار پدر حركت كردم. وقتی به آنجا رسیدم آرام داخل مغازه شدم و گفتم :....




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی