تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت دهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : سه شنبه 24 بهمن 1391 | 07:20 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


صورت خاله را بوسیدم و ار او خداحافظی كردم. از بیمارستان كه بیرون آمدم سوار تاكسی شدم و به سمت محل كار پدر حركت كردم. وقتی به آنجا رسیدم آرام داخل مغازه شدم و گفتم :                                                                  

- سلام آقاى كامیار .

- پدر به طرفم برگشت وبا تعجب گفت:

- تو اینجا چیكار می كنى دختر؟

- بابا چرا تعجب كردى وقتى شنیدم مامان مریضه سریع خودم رو رسوندم.   

- به اشكان گفته بودم برات زنگ نزنه.

- براى چى؟

- خب می دونى كه این مریضیه مادرت همیشگیه، نیازى نیست هردفعه كه حالش  بد شد تو خونه و زندگیتو ول كنى بیاى اینجا .

كنارش نشستم و گفتم :

-  من دلم خیلی زود براى شما و مامان تنگ میشه.

پیشانى ام را بوسید و گفت :

- قربونت برم خب ما هم دلمون برات تنگ میشه عزیزم

- شما با دكترش صحبت كردین؟

- آره دخترم، گفت كه چند روزى باید زیر نظر باشه تا حالش كاملا خوب بشه. بعد هم مرخص مى شه. راستى صبا رو آوردى؟

- آره بابا پیش اشكانه.

- خب دیگه تو برو پیش بچه ها ، من هم سعى می كنم زود تر بیام خونه.

- نه بابا، به خاله قول دادم كه برم بیمارستان .

- پس صبر كن با هم بریم.

سوار ماشین پدر شدیم و حركت كردیم. در میانه راه بودیم كه پدر گفت:

- خب، مژگان از تهران تعریف كن ، از آقاى ستوده، حامد و بقیه.

- هیچى پدر اونقدر با عجله اومدم كه اصلا فرصت نشد ازشون خدا حافظى كنم . ولى به حامد گفتم كه از طرف من ازشون عذر خواهى كنه. حامد هم كه مى دونید مثل همیشه كار داشت.

- دختر جان ، نمى شه كه كار ش رو ول كنه بیاد اینجا. ولى باید قول بدى كه هر وقت كارش كمتر بود باهم بیاین اینجا.

- این حامدى كه من دیدم هیچ وقت كارش كم نمى شه، ولى باشه راضیش مى كنم یكى دو روز بیاییم.

همینطور حرف زدیم تا به بیمارستان رسیدیم. آرام از ماشین پیاده شدم و منتظر پدر ایستادم تاماشین را پارك كند و با هم به داخل برویم. وقتى كارپدر تمام شد آرام به دنبالش حركت كردم . خاله همان جای قبلى نشسته بود كه با دیدن پدرجلوآمد وسلام كرد و پدر هم شروع به صحبت كرد و جویاى حال مادر شد. 

- خب زهره خانم شماو مژگان دیگه برین خونه من اینجا هستم . مى خوام با

دكترش صحبت كنم.

- آخه آقاى كامیار من دلم طاقت نمیاره كه خواهرم رو اینجا تنها بذارم.

- خب برین یه استراحت كوتاه بكنین بعد هر كدوم كه خواستید بیاین.

به اصرار پدر به خانه رفتیم تا كمى استراحت كنیم . وقتى از بیمارستان خارج شدیم رو به خاله

كردم و گفتم :

- اگه می شه تا شب من پیش مامان بمونم.

- چرا آخه عزیزم؟

- چون شب صبا بهانه گیرى مى كنه نمى تونم تنهاش بذارم.

- باشه عزیزم ، مى خواى بعد از ظهر هم نیاى و پیش صبا بمونى ؟

- نه خاله همون شب كافیه.

همانجا از خا له جداشدم و به خانه رفتم. خبرى از اشكان و صبا نبود تعجب كردم. « یعنى كجا رفتند؟» كمى  در حیاط منتظر آنها نشستم و بعد به داخل اتاق رفتم. خانه وضع نا مرتبى داشت، لباسهایم را عوض كردم و به تمیز كردن مشغول شدم  هنوز كارم تمام نشده بود كه اشكان و صبا آ مدند.

- شماها كجا بودین؟

- مژگان تو اومدی؟ من و صبا مى خواستیم تو رو غافل گیر كنیم وبعد رو به صبا كه در حال خوردن بود كرد وگفت:

- دایى جون لو رفتیم.

از حركت اشكان خنده كوتاهى كردم و گفتم:

- حالا مى خواستین چیكار كنین؟

صبا را به من داد و گفت:

- هیچى می خواستیم بعد ازاینكه رفتیم واسه شام خرید كردیم ، بیایم خونه رو مرتب كنیم یه شام خوشمزه هم بپزیم و بعد هم منتظر شما باشیم كه خانم همه نقشه های ما رو به هم ریختى.

با لبخند گفتم:

- واى، معذرت مى خوام، خونه رو كه مرتب كردم ولی شام رو تو درست كن.

- باشه، حالا بیا یه خرده میوه خریدم تا باهم بخوریم. بدو بیا بدو.

به دنبال او به داخل خانه رفتم و میوه هایی كه خریده بود را به شستم و روی میز گذاشتم.

- راستی از بیمارستان چه خبر ؟




طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی