تبلیغات
ستاره های دنباله دار - قسمت یازدهم رمان من" عاشق بیگانه خو"
تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


به دنبال او به داخل خانه رفتم و میوه هایی كه خریده بود را به شستم و روی میز گذاشتم.

- راستی از بیمارستان چه خبر ؟

- خبر خاصی نبود . ولی اشكان من تاشب برات یه زحمت دارم.

- چه زحمتی؟

- می خوام صبا رو نگه داری ، چون می خوام برم بیمارستان شب هم جامو با خاله عوض می كنم ، چون شب صبا حسابی اذیتت می كنه.

- باشه مشكلی نیست منو صبا كه خیلی بهمون خوش می گذره. مگه نه دایی؟

این را به صبا گفت و از جایش بلند شد.

- كجا میری اشكان؟

- میرم كه شام درست كنم ، یه شام خوشمزه كه تا حالا نخورده باشی.

- ببینیم و تعریف كنیم.

اشكان به آشپز خانه رفت و من هم لباسهای صبا را عوض كردم وشیرش رادادم. تقریبا همه ی كارهایم را انجام دادم كه اشكان به داخل اتاق آمد .

- مژگان اكه می خوای بری بیمارستان برو من كارام تموم شد.

سریع لباسهایم را عوض كردم و به راه  افتادم. راهی كه قبلا چند بار آن  را طی كردم و  بعد  به

 

بیمارستان  رسیدم.

- قربونت برم باباشماهنوز اینجایی؟

- توچقدر زود اومدی مژگان؟ من اینجا بودم؟

- حال مامان چه طوره؟

-  امروز می یارنش تو بخش.

- باشه حالاشما برو، من اینجاهستم هروقت آوردنش بخش براتون زنگ می زنم.

طبق برنامه پدررفت و من هم به محض اینكه مادر را به بخش آوردند به طبقه پایین رفتم و برای پدر زنگ زدم و بعد هم سریع به طبقه بالا برگشتم وارد اتاق مادر شدم هنوز متوجه من نشده بود  كنارش نشستم و گفتم:

- سلام مامانم، چند بار گفتم مواظب خودتون باشین.

به طرف من برگشت و گفت:

- عزیزم تو كی اومدی؟

صورتش را بوسیدم و گفتم:

- من یه ساعتی  میشه كه اینجام، چند دقیقه رفتم پایین تا واسه بابا زنگ بزنم. مامان من الان باید برم داروتون رو بگیرم زود برمی گردم. 

از مادر خداحافظی كردم و از اتاق خارج شدم. هنوز از بیمارستان خارج نشده بودم كه پدر را دیدم.

- مژگان كجا میری؟

- میرم داروهای مامان رو بگیرم.

- راستی بابا، خونه رفتی؟

- آره البته اول رفتم مغازه بعد رفتم خونه ولی اثری از بچه ها نبود. حالا تو برو پیش مامان من میرم داروهارو می گیرم.

به خواست پدر به طبقه بالا رفتم وباز هم كنار مادر نشستم.

- خب مامان دیگه چكار می كنی ؟

- دارو هامو گرفتی؟

- نه مامان ، سر راه بابا رو دیدم گفت كه خودم میرم می گیرم.

- اشكان چیكار می كنه؟هنوز به خاطر دوستش ناراحته؟

- مامان خواهش می كنم دیگه درباره اون مسا له حرف نزنید. اشكان هم با صبا كلی خوش میگذرونه. همین حالاهم مطمئنا با هم رفتند بیرون چون بابا گفت كه خونه نبودند.   

همینطور مشغول حرف زدن با مادر بودم كه خاله زهره وارد اتاق شد. مادر را بوسید وگفت:

- خواهر جان الهی من بمیرم، كه تو رو اینجوری می بینم.

- خدا نكنه زهره جان، الان كه حالم بهتره.

كنار آنها ایستاده بودم كه خاله رو به من كرد وگفت:

- مژگان جان تو دیگه برو من اینجا هستم.

مادر را بوسیدم وگفتم :

- پس مامان من دیگه می رم خونه، فردا صبح زود میام پیشت.

- باشه عزیزم، برو.

از مادر وخاله خداحافظی كردم و به خانه رفتم . اشكان و صبا در حیاط نشسته بودند. اشكان از جایش بلند و گفت:

- خواهر خانم شما كجایی معلومه؟

- بیمارستان بودم مامان رو آوردند تو بخش، شما باید بگی كجا بودین، بابا یه بار اومد خونه ولی شما نبودید.

- من و صبا خانم رفته بودیم پارك البته دوستام هم بودند، اگه بهانه گیری نمی كرد حالا حالاها می موندیم. خودش رو خیس كرده بود ، عوضش كردم واسش شیر خشكم درست كردم و بهش دادم دیگه چی می خوای؟

- هیچی، دستت درد نكنه.

- راستی گفتی مامان رو آوردند تو بخش؟

- آره، نگران تو بود می گفت هنوز واسه پیمان نا راحته؟

- خب تو چی گفتی؟

- گفتم نه بابا اتفاقا كلی هم با صبا خوش می گذرونه.

پس فردا كه می خوای بری بیمارستان من هم میام.

- باشه حالا بلند شو بریم تو خونه.

از جایمان بلند می شدیم كه اشكان گفت:

- راستی فردا یكی از دوستام می خواد بیاد خونمون.

- فردا؟

- آره می خواد بیاد صبا رو ببینه، دیروز این دوتا خیلی با هم رفیق شده بودند. خندیدم و گفتم:

- فقط خواهش می كنم خونه رو بهم نریزید كه حوصله تمیز كردن رو ندارم.

 

- باشه، قول میدم.

 وارد اتاق شدیم كه اشكان گفت:

- تا تو بری لباساتو عوض كنی من هم برات یه چای تازه دم میارم.

سریع به سمت كمد لباسهایم رفتم و لباسهایم را تعویض كردم ودوباره روی مبل

خودم را رها كردم و به روبرو خیره شدم.

- چیه تو فكری؟

اصلا متوجه اشكان نشده بودم به سمتش برگشتم و گفتم:

- چی میگی؟ با من بودی؟

- پس با دیوار بودم، گفتم چیه تو فكری؟ حتما دلت برا حامد تنگ شده نه؟

خندیدم و در حالی كه استكان چای را برمی داشتم گفتم:

- نه بابا، داشتم فكر می كردم چند تا از این چای های خوشرنگ آقااشكان بخورم.

- هر چی دلت می خواد.





طبقه بندی: رمان،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی