تبلیغات
ستاره های دنباله دار - مطالب مهرنوش. ..
تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 12:29 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
به کجـــا بایــد رفـــت؟

بعـــد از آن خـاطـــره هـا


که همــه هستــی من از آنهـاســت


به هــر آنجــا که نـظـر انــدازم


همــه جـا چهــره ی توســـت


همــه جا خاطـــره دارم بـا تــو
......

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

خنده از صورتم محو شد، استكان های خالی را جمع كردم و گفتم:

- نه خالی بندی نبود، درسته كه من از نازنین خوشم نمی یاد ولی مهمون بود و باید احترامش رو نگه می داشتم.

هادی هم گفت:

- من كه وا قعااز اون خانم خوشم نمی یاد.

حامد بلا فاصله جواب داد:
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : شنبه 28 اردیبهشت 1392 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
اندوه که از حد بگذرد،
جایش را
میدهد به یک بی اعتنایی مزمن،
دیگر مـهـم نیست
بودن یا نبودن،
دوست داشتن یا نداشتن،
آنـچه اهمیت دارد
کشداری رخوتناک حسی است،
که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند،
در آن لحظه فقط در سکوت غرق می شوی،
و نگاه میکنی و نگاه ....!!!!!


تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت 1392 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
تو ستاره ای!
میروی!

و من دنباله ات که میسوزم


تاریخ : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
برسان خود را

             تا نریخته برگهایم....


تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
             ببخش ک نا امیدت کردم

تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1392 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


حالتی خسته به خود گرفت و گفت:

- كار امروز خیلی خسته كننده بود.

- كار یا گردش با نازنین خانم.

- چی ، كی بهت گفت.

- خبرها زود می رسه.

- حتما مامان بهت گفت.

- هركی گفت مهم نیست. بگو كه چرا سر كار نرفتی؟

- چرا ، واسه من مهمه كه كی بهت گفت.

- بس كن حامد. به من گفتی كه تا هروقت دوست داری دامغان بمونم كه تو خوش بگذرونی.

-  چرند نگو. یعنی واسه یك ساعت رفتم بیرون گناه كردم؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | 12:16 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
آدم‌هـایـے کـه شما را تـرک مےکنـند
غریـبه‌ هایـے هسـتند کـه یـک روز بـا شما آشنـا میـشوند
بـا افـکارِ شما
بـا حرف‌هـاے شما
بـا دست‌هاے شما
بـا رویـا‌هاے شما
با تـک‌ تـک‌ لحـظه‌ هاے شما
یک روز ...
نـاگهان حوصله‌ شان سر مے رود
دلشان را
و دستـــ ها‌شان را
و حرف‌هایـشان را
و خوابـشان را
پـس مے گیـرند
و غریـبه‌ هایے میـشوند
بـا خاطراتـے که پـر مےکنـند
افـکارتـان را
دست‌هایـتان را
رو یـاها
و تـک تک‌ لحظـه‌ هایـتان را
یک روز
نـاگهان حوصلـه ے شما سر میـرود
غریـبـه‌ اے مے شویـد کـه خودش را تـرک مےکند


تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 | 11:27 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
خــدایا ؟
کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .
مـی خـواهــمـ در گوشــت چـیــزی بگــویمـ...!
ایـن یـک اعــتـراف اســت . . .
مــن ..
بــی او ..
دوام نــمی آورمـ...!!


تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
پیرمرد ثروتمندی در بستر مرگ بود. تمام زندگی او بر محور پول چرخیده بود و

حالا که عمرش به پایان می‌رسید با خود فکر کرد،

 بد نیست در آن دنیا چند روبلی
در دست داشته باشد.

بنابراین از پسران خود خواست که یک کیسه روبل در تابوتش


قرار دهند. فرزندانش هم این درخواست او را برآورده کردند.

 وقتی به آن دنیا
رسید، میزی بزرگ دید که انواع نوشیدنی‌ها و خوردنی‌ها مانند

کوپۀ درجه یک قطار
روی آن چیده شده بود.

 با خوشحالی به کیسۀ پول خود نگاه کرد و به میز نزدیک شد.


هر چیز که در آنجا بود،‌ فقط یک کوپک قیمت داشت.

 از رولت خوشمزه تا ماهی‌های
ساردین تازه و شراب قرمز.

مرد با خود فکر کرد:

«چه ارزان. اینجا همه چیز بسیار
ارزان است.»

بعد می‌خواست یک بشقاب پر از غذاهای عالی سفارش دهد. هنگامی که


مرد پشت پیشخوان از او پرسید آیا پول دارد، یک سکۀ پنج روبلی را بالا گرفت.

ولی مرد با ترشرویی گفت:

«متأسفم! ما در اینجا فقط کوپک قبول می‌کنیم!»

همان
طور که می‌توان پیش‌بینی کرد،‌ مرد ثروتمند در این بین بسیار گرسنه و تشنه شده

بود. پس به خواب پسرانش رفت و به آنها دستور داد جای روبل،

 مقدار کوپک در گور



او قرار دهند. همین اتفاق هم افتاد.

مرد با خوشحالی به سوی پیشخوان رفت، اما



وقتی می‌خواست یک مشت کوپک به فروشنده بدهد،

 وی خندان و در عین حال با قاطعیت
گفت:

«این طور که متوجه می‌شوم، شما آن پایین چیز زیادی یاد نگرفته‌اید. ما در


اینجا کوپک‌هایی را قبول نمی‌کنیم که درآمد شما بوده است، بلکه فقط کوپک‌هایی

را می‌پذیریم که شما هدیه کرده‌اید



طبقه بندی: داستان کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 | 12:12 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
اگه هزار سالم بگذره

هیشکی واسه من تو نمیشه....


تاریخ : جمعه 13 اردیبهشت 1392 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
بیهوده نیست 

دلی در آتش

ورنگین کمانی از قلبت

من

 با تو می میرم

با تو می خند م با تو زیبا می شوم



2/13.....

مبارک



تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


کاش حقمونو از همه میگرفتی

این حق منه ک با تو خوشحال باشم.....




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 | 01:02 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
نـه اینکــه زانــو زده بـاشـم ...

نـه !


فقط ""دلتنگــــی"" سنگین است


همیـــــــــــن !...


تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت 1392 | 02:04 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
من،

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را،

بیاد دارم،

كه در غروب آنها، در خیابان،

از تنهایی گریستیم،

ما، نه آواره بودیم، نه غریب.

امّا،

این بعدازظهر های جمعه، پایان و تمامی نداشت.

می گفتند از كودكی به ما،

كه زمان باز نمی گردد،

اما نمی دانم چرا،

این بعدازظهرهای جمعه،

باز می گشتند


تعداد کل صفحات : 12 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی