تبلیغات
ستاره های دنباله دار - مطالب رمان
تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 01:35 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


- اشكان جان دوباره چند هفته مرخصی بگیر بیا، می خواییم بریم مشهد.

- نه مامان خانم، دیگه به این زودی به من مرخصی نمیدن، خودم دوست داشتم بیام مشهد ولی قسمت نبود ان شاءا... دفعه بعد. اگه رفتین به مهشاد سلام برسون و از طرف من و مهنام هم زیارت كنید.

مادر آنها را بوسید وگفت:

- باشه عزیزم از طرف هردوتون دعا می كنم.
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،
برچسب ها: رمان، مهرنوش،

تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 | 08:49 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


یك روز در اتاق نشسته بودم و با صبا بازی می كردم كه اشكان زنگ زدسلام كرد وگفت:

- ده روز مرخصی گرفتم تا بیام دامغان دلم برای همتون تنگ شده.

- ما هم دلمون براتون تنگ شده حالا مرخصیت از كی شروع می شه؟

- از سه روز دیگه. راستی خبرهای جالب ولی ناراحت كننده ای برات دارم.

متعجب گفتم:

- ناراحت كننده؟ در مورد كیه؟


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : یکشنبه 30 فروردین 1394 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

بعد از غذا دو ساعتی در آنجا ماندیم بعد هم به همراه مهنام به خانه بر گشتیم.

صبح مادر همه ی وسایل مورد نیاز اشكان را آماده كرد تا او با خود به تهران ببرد.اشكان هم همینطور كنار دستش نشسته بود ودستور می داد:

- مامان لطفا خوراكی زیاد بده.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 10:48 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

اشكان هنوز زنگ نزده؟

نه عزیزم، حتما الان یه جایی خوابیدن، تو بیا صبحونتو بخور .

- باشه مامان.

دست وصورتم را شستم ، صبحانه را هم خوردم و بعد دو ساعت دیگر هم منتظر تلفن اشكان شدم. نگران و مضطرب به مادر گفتم:

- مامان چرا تلفن نزده می ترسم اتفاقی افتاده باشه؟

خاله جواب داد:

- به دلت بد راه نده عزیزم. من مطمئنم كه زنگ می زنن.




ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : دوشنبه 10 آذر 1393 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

اما تو زندگی جدیدی رو شروع كردی، فكر می كنی انسان برای چی به وجود اومد، برای اینكه زندگی كنه شكست هارو هم جبران كنه، نباید با نا امیدی زندگی كنی این نا امیدی باعث می شه كه شكست های بعدی رو هم متحمل بشی. درسته تو زندگی با حامد رو از دست دادی ولی زندگی با صبا وبقیه رو ازدست ندادی.

اشكان حرف میزد و من همچنان به حرفهایش گوش می كردم.

- این طوری هم نشاط رو از صبا می گیری هم از خودت.

با نوك انگشتش اشكهایم را پاك كرد و گفت:

- حالا بلند شو از اتاق بیا بیرون دیگه هم به این آلبوم دست نزن.




ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | 01:46 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


- اشكان؟

- جانم.

- تو فكر می كنی اینكه دوباره حال مامان بد شده تقصیر منه؟

- این چه حرفیه كه می زنی؟ تو كه مامان رو می شناسی به خاطر همه چی خودش رو ناراحت می كنه، اون باید زود تر از این عمل می شد همون روزی كه برای پیمان حالش بد شد. حالا بلند شو بریم.

- كجا؟

- خاله زهره برامون غذا درست كرده، روبروی بیمارستان یه پارك هست بیا بریم اونجا.

بلند شدم و به همراه اشكان به پارك رفتیم غذایمان را خوردیم و دوباره به بیمارستان برگشتیم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

خودم را از آن حالت در آوردم وگفتم:

- این چه حرفیه خانم افراز، شما هركاری كه شوهرتون می گه انجام بدین. ما هم ناراحت نمی شیم مطمئن باشین.

مرا بوسید وگفت:

- قربونت بشم عزیزم، من باید برم به مامان سلام برسون.

خانم افراز خانه ما را ترك كردو من هم به اتاقم پناه بردم احساس عجیبی داشتم از ضربان قلبم شدید شده بود...

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



- بله مژگان خانم باید هم خنده دار باشه.

همانطور مشغول بحث بودیم كه مهنام وارد اتاق شدو به هادی خیره ماند. اشكان گفت:

- چیه همدیگرو نمی شناسین؟

مهنام هم گفت:

- چرا، من با این اقای خرابكار كاملا آشنام.

هادی دستپاچه شد وگفت:

- نه نه اشتباه نكنید اصلا تقصیر من نبود.

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

ببخشید بابت وقفه طولانی برای آپ کردن رمانم


امیدوارم جبران کنم!


مثل همیشه قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



- با چی میری؟

- با ماشین بابا.

- تنهایی؟

- نه الان اشكان رو صدا می كنم كه منو ببره.

- میشه اون رو صدا نكنی، من هم می تونم تو رو برسونم.

- تو؟

- آره گواهینامه دارم.

خندیدم وگفتم:

- می دونم، ولی تو حوصله داری سر صبح از خونه بزنی بیرون؟

- آره حوصله دارم.

- باشه پس آماده شو كه بریم.



ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


هادی خندید و گفت:

- اشكان اینقدر نمك نخور واست ضرر داره.

- چون من ورزشكارم چیزیم نمیشه.

- راستی اشكان تو از ده سال پیش می گفتی من ورزشكارم ولی ما آخرش نفهمیدیم تو چه ورزشی می كنی.

- هر روز صبح بیست دقیقه توحیاط قدم می زنم.

- بله واقعا شما یه ورزشكاره نمونه اید. زیاد به خودت فشار نیار باشه؟

اشكان هم با جدیت تمام گفت:

- با اینكه برام مشكله ولی باشه سعی می كنم.
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:45 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


مشغول غذا پختن بودم كه مادر وصبا به خانه آمدند، هادی صبا را در آغوش كشید و غرق در بوسه كرد، مادرهم كه با دیدن هادی دمق شد وبه اتاق دیگری رفت. بدون اینكه هادی چیزی بفهمد به سراغش رفتم و گفتم:

- مامان خواهش می كنم خودت رو كنترل كن. هادی امشب مهمان ماست.

- چی می گی دختر همونا بودند كه تو رو ...


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..



قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


خودم را جمع و جور كردم وگفتم:

- درست یه هفته پیش بود كه اشكان داشت از تو حرف می زد.

- راستی اشكان خونه نیست؟

- نه رفته بیرون ، الان بر می گرده.

- پس صبا كجاست، نگو كه اون هم خونه نیست.

خندیدم و گفتم:

- متاسفانه اون هم با مامان رفته خونه خاله زهره. چرا نمیای تو؟

- نه همین جا راحتم.

- باشه پس من برم برات چای بیارم.

هنوز سر جایم ایستاده بودم كه دوباره زنگ خانه به صدادر آمد
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید



اشكان بلند شد و به سمت حیاط رفت من هم به دنبالش به حیاط رفتم تا به صبا كه مشغول بازی كردن بود سری بزنم. دو هفته به سرعت گذشت و مهنام هم آخر هفته جواب مثبت داد. و قرار شد هفته بعد جشن نامزدی آنها را برگزار كنیم

ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1392 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید


مادرهم در حالی كه به شدت ناراحت شده بود گفت:

- من همون موقع بهت گفتم كه هوای حامد رو بیشتر داشته باش، نذار انقدر بره طرف نازنین ولی مگه تو گوش كردی؟ گفتی چون هم رشته حامده با هم صحبت می كنن...


ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

قسمت های قبلی رو میتونید تو طبقه بندی رمان بخونید

خنده از صورتم محو شد، استكان های خالی را جمع كردم و گفتم:

- نه خالی بندی نبود، درسته كه من از نازنین خوشم نمی یاد ولی مهمون بود و باید احترامش رو نگه می داشتم.

هادی هم گفت:

- من كه وا قعااز اون خانم خوشم نمی یاد.

حامد بلا فاصله جواب داد:
ادامه مطلب

طبقه بندی: رمان،

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی