تبلیغات
ستاره های دنباله دار - مطالب دلنوشته های من
تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
پارسال ی روز قبل عید فطر بود سرکار بودم ک دوستم گفت ناهار بریم در دل طبیعت

گفتیم باشه دیگه

طبق معمول دوستم مرام گذاشت ناهار (جوجه)گرفت اومد

هیچی دیگه رفتیم بیرون تو طبیعت ی جای دنج اون دور دوراش مستقر شدیم

ک یهو دیدیم بعله این دوستمون باز قاشق ماشق نیاورد



هیچی دیگه نشستیم با دست ناهار خوردیم مثل دوران قبل از اختراع قاشق





طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:55 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


قدم ب قدم جاده سرخدشت....


آهنگای سیاوش....

یاد تو....



طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
چقد باید بگذره تا با دیدنت قلبم نریزه؟

چقد باید بگذره تا اسمت باعث نشه چند دقیقه سکوت کنم؟

ک بوی عطرت منو نبره تو خاطراتم؟

چقد باید بگذره تا بهت فکر نکنم؟

هوم؟

چقد؟




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 | 12:47 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..


کاش حقمونو از همه میگرفتی

این حق منه ک با تو خوشحال باشم.....




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : جمعه 26 آبان 1391 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
از وقتی ک شروع میکنیم کسی رو از ته قلب دوس داشته باشیم مرگ تدریجی ما هم شروع میشه


با شلوغ شدن سرش تو میمیری

با کم توجهیاش تو میمیری

با ناراحتیش تو میمیری

با بی تفاوتیش تو میمیری

اگه نبینیش بازم میمیری....

این چ حسیه...





طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : شنبه 20 آبان 1391 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

خسته بودم از سگ دو زدنهای امروز

خسته از شلوغی و سرو صدای شهر...

میرسم خونه  ی چای میریزم و روی مبل جلوی تلویزیون لم میدم...

ریموتو میگیرم و کانال هارو عوض میکنم..

ی فیلم رو پخش میکنه ک انگار ب سبک قدیم ساخته شده..

وقتی کوچه پس کوچه های پایین شهر و ب دنبالش ی خونه با کلی مستاجر  رو نشون میده

دیگه مطمعن میشم فیلم راجع ب فقر و بدبختی مردمه....

و بعدش شخصیت اصلی فیلم ک قراره صدای فقر رو ب گوش بالایی ها برسونه... میاد جلو دوربین..

با ی دماغ سر بالا و عروسکی....

تلویزیون رو خاموش میکنم  ادامه چایمو میخورم...




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

گفتم انتخاب با توست

یا بمان با من

و نادیده بگیر تمام مردمی را ک هر دم طعنه بر عشق من میزنند

یا برو با او

و نادیده بگیر نگاهم را ک هر دم بی تو بارانیست

و چ بی صدا رفتنش را تماشا میکنم....




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..

 ...یک لحظه سکوت

برای مرگ یک حس

و یک عشق....

و یک نفس عمیق

برای آزادی

برای آزادی روح از این همه احساس




طبقه بندی: دلنوشته های من،

تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 11:26 ب.ظ | نویسنده : مهرنوش. ..
سه سال پیش همچین شبی و همچین لحظه هایی بود ک یک ساعت

تنها کنار "جسم بی روحت" نشستم و بهت خیره شدم...


بدون توجه ب اتفاقای دورو برم


فقط ب تو فکر کردم...


فقط ب تو...


دلم برا مهربونیات تنگ شده...


دلم برا همیشه نگران بودنت تنگ شده...


حتی دلم برای نون خونگی های تنوری و خوشمزه ت تنگ شده


مامان بزرگ گلم سه ساله ک جات خالیه...


بازم مثل همیشه عکس ماهتو میبوسم....



طبقه بندی: دلنوشته های من،

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی